X
تبلیغات
باران
دل نوشته های یک خبرنگار

خواندن و نوشتن آدم را بیشتر عاشق می کند


مرتب پر و بال دادن یک تصور در خیال و ذهن، انسان را دچارتر می کند....


بدااااااااااااا به حال مااااااااااااا

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ساعت 2:30نوشته زهره حاجیان |



می گویند

راوی اول شخص
دروغگو است 
پس
باور کن 
اگر می گویم
دلتنگت هستم 
دروغ گفته ام
من 
دلواپس خودم می شوم
وقتی خبری از تو نیست
همه چیزها
به طرز مشکوکی
دلتنگی می آفرینند
کافی است
شبیه تو 
کسی
یا چیزی
اتفاق بیفتد 
مثل همین جمعه ها 
و اسم مردی که سرزبان ها افتاده
شاید برای همین 
اعتقادی به آمدنت ندارم
دلتنگی ام را جدی نمی گیرم
مثل سرماخوردگی هایم 
رهایت می کنم
تا خوب شوم
تا 
بروی
تا 
بروم
کاش
می رفتیم
باهم...
«زهره عارفی»

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه سوم فروردین 1393 ساعت 19:8نوشته زهره حاجیان |

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست
مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست


کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!
میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست


به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست....
پ . ن1 : شعر از اصغر  معاذی  است  

پ . ن 2: امسال  جای مادرم  خیلی  خالی  بود  خیلی  ...

 پ ن 3  : عید  همه دوستانم  مبارک  مطمئنم  سال  خوب و پر برکتی  انتظار شما را می کشد  ... 


اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه سوم فروردین 1393 ساعت 18:53نوشته زهره حاجیان |


قصه نمی‌گوید

دندان به روی واژه‌های خسته دارد می‌گذارد

قصه‌گوی پیر….


سيد علي مير افضلي عزيزم)

 دل نوشت : راوي  هميشه  قصه ها  من بودم سيد  ؛ اما  تصميم  دارم  ديگر  قصه  نگويم  ...

سعدي نوشت : ای یار جفا کرده ی پیوند بریده

این بود وفاداری و عهد تو ندیده

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم

گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده ...

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 11:43نوشته زهره حاجیان |


قوري هاي گلسرخي  بند زده  نازنين  ...

يكي از روزهاي اين هفته اي كه گذشت حدود دو ساعت با يكي از دوستان صميمي و عزيزم ، قهوه خوردم  و درباره محبوب از دست رفته اش حرف زدم، سعي كردم قانعش كنم برگردد به زندگي و بشود همان آدم شاد و چابكي كه خيلي وقت پيش ميشناختم اما نشد، من از اين مكالمه چند درس مهم گرفته ام كه شايد براي شما هم جالب باشد مثلا :

اول : هيچ چيز در اين دنيا تمام عيار نيست ، در هر عشق بينهايتي رگه هاي پنهاني از خشم يا تنفر يا حسادت يا شك وجود دارد كه ممكن است در شرايط خاص ظاهر شود.

دوم : تا وقتي كسي براي كسي دلتنگ مي شود يعني اميدي دارد به برگشتنش، آدم از دست رفته، وقتي به مردگي كامل مي رسد كه ديگر دل تان برايش تنگ نشود، اين دوست من دلش براي محبوب از دست رفته اش تنگ مي شود و من كه هيچ ، هزار هزار روانشناس و مشاور ديگر هم تا وقتي خودش تصميم ندارد خوب شود ، نمي توانند كمكش كنند.

سوم : به تجربه مي گويم ، باور كنيد ، آدم هيچ وقت مثل اولش نميشود ، قوري شكسته گل سرخي كه آن را بند زده اند گرچه هنوز كاكردش را به عنوان قوري حفظ كرده اما به هر حال ديگر آن قوري مغرور و زيباي روز اول نيست ، همه ما از وجوهي به آن قوري چيني شكسته گل سرخي شباهت هايي داريم اين بند زدگي ها را بايد باور كنيم ، رفيق من هم يك قوري تازه شكسته است كه ديگر مثل روز اولش نخواهد شد

چهارم : يك وقت هايي آدم ها از ما به عنوان مشاور يا رفيق راهنمايي نمي خواهند بلكه ما فقط بهانه اي هستيم كه آنها بتوانند بغض هاي قورت داده شان را گريه كنند ، به دوستان مان بايد فرصت بدهيم گاهي از ما به عنوان بهانه هاي شان استفاده كنند.

پ. ن : اين نوشته  دوست جانم مريم يوشي  زاده  قناري  قشنگمه  كه  يادم  انداخت شايد همه ما   يك  قوري چيني  گلسرخي  بند  زده ايم كه هر چه تلاش  مي كنيم  مثل اولمان نمي شويم  ...

همين 

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] جمعه دوم اسفند 1392 ساعت 18:25نوشته زهره حاجیان |


  من

اتفاق تازه ی هیچ خیابانی نیستم!
شاید هر روز،
زنی
به این سنگ فرش ها
زل می زند
وپیاده به راهش ادامه می دهد
و فکر می کند
به "تویی" که دیگر ندارد...

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] جمعه دوم اسفند 1392 ساعت 16:51نوشته زهره حاجیان |


  مشرب پروانه دارم

            در طریق دوستی

                       شاد می گردم
                               چراغ هر که روشن می شود

سلیم تهرانی

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه سی ام بهمن 1392 ساعت 11:0نوشته زهره حاجیان |

شازده کوچولو پرسید:

از کجا بفهمم وابسته شدم؟!

روباه جواب داد:

تا وقتی هست، نمی فهمی...

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 ساعت 12:18نوشته زهره حاجیان |


  پسرها را

از کبوتر بازی منع می کردند

اما کسی

به فکر دخترهای رویا باف نبود

ما کنار قفسه ی کتاب ها

تنها ماندیم

زُل زدیم به کبوترهای سفید

که از سینه  کلمه های سیاه

بیرون می آمدند

بر بام ادبیات کهنه هی چرخیدیم وُ

چرخیدیم ...

تا این که عاقبت ،

کلمه باز شدیم !

ستاره چگینیان

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه بیستم بهمن 1392 ساعت 17:27نوشته زهره حاجیان |


  باید برگردم

برای موهای مادرم شعر ببافم

برای بغض هایم

دستمالی کنار بگذارم

سیگارم را روی دستم خاموش کنم

و بگویم :

" دنیا همین طور نمی ماند "

باید برگردم

دست های مادربزرگ را حنا بگیرم

گنجه اش را مرتب کنم

و بگویم:

بیماری ات آنقدرها هم بیماری بی رحمی نیست،عزیز!

اینکه فراموش کنی فراموش شدنت را

فراموش کنی پدربزرگ

چه " خیانت " بزرگی کرده بود

و به یاد نیاوری هیچ وقت

نوار مشکی گوشه ی قاب برای چیست ...

باید برگردم

میان دستهای پدرم

پینه های ترک نخورده ای هنوز هست

برای بوسیدن

برای مردن

برای خیلی چیزهای دیگر.

باید برگردم

و زندگی ام را

با روسری خواهرم سر کنم

دستش را بگیرم

بخندم و بگویم :

نگران جهازت نباش

با یک " کلیه " هم می توانم زندگی کنم !

و بعد

در را آهسته ببندم

چراغ را خاموش کنم

و ساعت ها

به ریش تمام خنده ها

گریه کنم

گریه کنم

گریه کنم....


داود سوران

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] شنبه نوزدهم بهمن 1392 ساعت 11:58نوشته زهره حاجیان |

حرف زدن با خودت بهتر است يحتمل...


صداي بوق ماشيني كه از پشت خانه مي گذرد را تحمل نمي كني ،داد مي زني ، سرت را مي گيري ميان دستانت و در گريبانت فرو مي روي ...
تنهايي درد خوبي است ، تو نمي داني ، هرگز نخواستي بفهمي كه يكي چگونه مي تواند بي چون و چرا و بدون دليل و منطق و فلسفه دوست داشته باشد و هيچ نگويد و هميشه حرف زدن هايش را با يادم رفت چي مي خواستم بگم و موكول كردن به زماني ديگر خنم كند ....
«سي زان » جاي خوبي است ، جايي كه مي توان بي انتها فكر كرد ، بي انتها نوشت ، بي انتها خواند و بي مرز دوست داشت...
در «سي زان» مي توان بي انتها نامه نوشت براي كسي كه هرگز برايش پست نخواهد شد ..تنهايي خوب است ،باور كن ... 
زهره حاجيان

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ساعت 17:47نوشته زهره حاجیان |

 از  پشت هرم آتش نگاهي  سرد به تو خيره  شده چشمانت را مي مالي  و گوشه  هاي  چشمانت را جمع مي كني تا  بهتر  ببيني ، سايه اوست شايد ،  خنده  ات مي گيرد ، او كه مدت هاست  از من دور است ؟؟

 سايه مي آيد و پهن مي شود روي زمين ، حلقه مي شود ، دور آتش مي پيچد ، دستت را كنار مي كشي ، مي ترسي ،سايه دستش را دراز مي كند ، تو دستت را مي كشي ، نفس ات به شماره مي  افتد ،خس خس سينه ات را به وضوح مي  شنوي ، سايه پهن مي  شود و  خودش  را جمع مي كند ، سايه مچاله مي شود ، سايه دور مي شود ،مايوسانه دور مي شود ،مي  رود و مي پيچد به دور آتش و مي  رقصد ..سماع جان ..

هجاهايي نامفهوم از دهانت بيرون مي آيد ، مقطع مقطع و بريده  بريده....  برقص ...

 مي گويي:  از خودت پاشو  ...خودت باشو و  سفر كن با خودت ......

 سايه حرف نمي زند سكوت  ،سكوت ، باران ، باران ،تارمي ، ستون چوبي ،حجم كتاب هاي بي شيرازه و جلد ،آتش ،آتش ، آتش ....

  سايه مي خواهد دور  شود ، مانع نمي  شوي ، ديگر مانع نمي  شوي ، دلت گرفته اما ديگر  حتي  سعي هم نمي كني كه نرود ،كه برگردد...بگذار برود و بچسبد به زندگي با معادلات پيچيده و الگوريتم و مشتق و عدد و رقم .

 بگذار برود و جايي زندگي  كند  كه كلمه حكومت نمي كند، كه  واژه ها نمي آيند بچسبند به گلويت و خفه ات كنند جايي كه  صداي  سه تار  جايي در آن  ندارد ، بگذار برود و جايي زندگي  كند كه صداي باران  ديوانه نمي كند ، ناله نمي كند در ناودان...

 زندگي  او ، نفس كشيدن او ،راه  رفتن او ،حساب و كتاب دارد  يحتمل و جايي براي شاعري  و عاشقيت  كسي ندارد  كه .... او كجا و   شاعريت  شاعري تنها در اين گوشه دنيا كجا ...

بگذار برهد از هواي مسموم واژه هاي تو ، وقتي كه جنس كلمه هايت ميان  جدول و نمودارهاي  كج و ماوج  و اعداد گم مي شود و حس ات  معنا پيدا نمي كند همين  بهتر كه در كلبه اي دور زندگي كني و يارت  بشود انبوهي از كتاب هاي بي جلد و شيرازه و كز كردن در «سي زان »و نشستن در ايوان و زل  زدن  به  آتشي كه  هرم گرمايش تصويري گنگ دارد....نه ؟؟؟؟؟

 زهره حاجيان 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ساعت 17:39نوشته زهره حاجیان |

 صداي باران به ناودان كه مي رسد تبديل به ناله مي شود. باران مي نالد ، تو مي نالي ،كلمه هايت مي نالند و آه مي شوند و كش مي آيند و پتك مي شوند روي سرت و سيلي مي شوند و مي خورند روي صورتت و ...
كلمه ها توي سرت صف مي كشند و روي انگشتانت تاول مي شوند و وادارت مي كنند هر چه مي گويد بنويسي و تو مي نويسي : زن باشي و شاعر بشوي ، واي به تو ....
باز مي نويسي : زن باشي و شاعر بشوي ، اي داد اي داد .... آن وقت است كه حركات انگشت ها ، به هم زدن پلك ها ،نفس ها ،مكث ها ،آه ها ، خنده ها ، لبخند ها ،سكوت ، خدا ، سكوت ، زمين ، سكوت،زمان ، سكوت ...معنا پيدا مي كند .
دليل مي خواهي براي زنده ماندن و  اي  واي اي واي نداري .. حتي اين كلمات هم نمي توانند تو را به متن اين قصه بچسبانند ، قدرت ندارند ، به خودت مي گويي قصه از كجا شروع شد ؟كلمات از دهانت خارج نشده مي سوزد و مي نشيند روي خاكستر آتش كه هنوز گرم است و دارد كم كم جان مي دهد.. .
حس ات را به آخرين هيزمي كه كنار دستت گذاشته اي بگو و آن را به آتش چوب هايي كه مي رود خاموش شود بسپار ، چوب بهتر مي فهمدت يحتمل ....
آتش جان مي گيرد باز و واژه ها را مي بلعد ...
زهره حاجيان

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ساعت 17:37نوشته زهره حاجیان |

 يك - 

بخار ليوان چاي مثل گرد بادي كوچك بچرخد و بچرخد و نرسيده به لبانت محو شود.نشسته باشي كنار تارمي چوبي خانه و زل زده باشي به هرم آتشي كه از سوختن هيزم داخل پيت 17 كيلويي روغن مي چرخد ومي رقصد و ...
يحتمل هواي «سي زان » سنگين بود كه دلت را به دريا زدي و سرماي ايوان و تكيه دادن به ستون چوبي خانه را ترجيح دادي به خفگي و كز كردن هاي كنار برج كچ و ماوج كتاب هايت...
امروز هم از آن روزهايي است كه كلمه ها حمله كرده اند به نوك انگشتانت وتاول زده اند و دستي را كه به حد مرگ درد مي كند را وادار به نوشتن مي كنند.
يعني الان كجاست ؟ از خودت بپرسي و كسي نباشد جوابت را بدهد سرت را به ستون چوبي ايوان بكوبي كمي محكمتر كه دردت بيايد و يادت بيفتد كه ماه هاست خود را حبس كرده اي در اين خانه كه به همه جا – همه جا - دور است ... 
محكمتر بكوبي سرت را شايد اين حس لعنتي و گنگ از سرت بزند بيرون مثل دمل و برود و بنشيند روي چوب هاي داخل پيت و جرق جرق بيرون بزند و بسوزد و بسوزد ..
آرام مي گويي يعني هنوز هم ؟ ...بقيه واژه ها كش مي آيد و مي چسبد به صورتت و گوشه لب هايت را به طرفين مي كشد...لبخند مي زني ...
آرام طوري كه خودت هم به زحمت بشنوي بگويي : كجاست يعني ؟؟؟؟
تنهايي ات هر روز عميق تر و بي مرز تر مي شود و تو اين تنهايي را دوست داري هيچكس حق ندارد وارد حريم تو بشود نه كسي ، نه دستي ،نه نگاهي ....شايد راست  باشد  كه همه دروغ مي گويند ، همه از خوبي و حسن نيت هم سوء استفاده مي كنند ، براق مي شوند توي چشمانت و مي گويند : بزن بيرون ...مي گويند توي دنياي ما جايي نداري وتو دلت مي سوزد براي سادگي ها ...براي مهرباني هايي  كه همه جا گسترده شده بود ...
صداي نادراز كنج «سي زان » بيرون مي زند و مهرتاييدي مي شود بر افكار پريشانت ...انگار او هم براق شده توي چشمان دايي طاها و بي رحمانه اعتماد و مهرباني را لگد كوب مي كند ، شخم مي زند و مي رود و مي رود ....

زهره حاجيان 
پ ن : سي زان : انباري هاي زير ساختمان هاي قديمي همدان

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ساعت 17:36نوشته زهره حاجیان |


  

 در من زني هست که به هزار ترفند و حقه  ناچارم می کند به  نوشتن  

درست در روزهایی که تلاش می کنم سکوت باشم...سکوتی پُر...!

روزهایی هست که می خواهی  از خودت  بنویسی   از بغض ات ...

روزهایی هست که  كلمه ها  بي  محابا  می دوند درون سر انگشتانت  ، 

آرام آرام  ورم می کنند ، 

تاول می زنند ...

اما تو نمی خواهی بترکد این بغض  لعنتي  !نمي خواهي...

از واژه ها  بيزاري . ..از اين  لعنتي  هاي   مستاصل  و فقير  كه هيچ دردي  را

 نمي توانند  تصوير  كنند ...

 تاول های سرانگشتانت ، دست نخورده باقی می مانند...

زندگی ست دیگر...بازی می دهد...


 بازی ات می دهند... بخواهی و نخواهی!

 بغض هایی هست که نوشتن نمی خواهد

گفتن نمی خواهد

   گفتن  نمي تواند   ...

           گفتن  نمي  تواند ...

                           گفتن  نمي  تواند  ...



اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ساعت 18:5نوشته زهره حاجیان |


  

خداياااااااشكرت باز هم تيتر يك روزنامه تابناك شدم .....


اين گزارش را دوست دارم ...با همه دل و جونم رفتم و نشستم كنار زناني كه عزمشان را جزم كرده اند كه مواد مخدر مصرف نكنند و به قول خودشان مواد نزنند و اميدوارند كه لغزش نكنند ....
در ميان بيماران دختر بسيار زيبايي بود كه به اسم مستعار زهرا در گزارش آوردم ...دانشجوي كارشناسي ارشد روانشاسي بود و در كنار زيبايي صداي خوبي هم داشت ...روز برفي خوبي بود كه هرگز از يادم نخواهم رفت ... مخصوصا آن بخش كه در برف و كولاك گم شديم و ده ها بار دور خودمان د ورداورد و قلعه حسن خان چرخيديم ...

پ ن : شماره ام را با كمال ميل به آنها دادم و قول گرفتم كه پاك بمانند و هر از گاهي از سلامتي و پاك بودن سان باخبرم كنند ...
پ ن 2 : با سپاس از عكاس خوب فاطيما خوش بويي كه اولش مي ترسيد اما كلي با دخترها و زنان كمپ دوست شد ...

اينجا تهران است؛ كمپ ترك اعتياد زنان

زهره حاجيان

برف و كولاك باشد و راه كمپ ترك اعتياد زنان را گم كرده باشي و شرمنده راننده آژانس شوي كه مجبور است چندين بار وردآورد را دور بزند تا برسد به خيابان ولي عصر و در انتهاي كوچه‌اي خود را روبه‌روي درب مركزي ببيني كه از بهزيستي استان تهران مجوز دارد و به 25 بيمار مبتلا به اعتياد كمك مي‌كند تا مواد را كنار بگذراند و به زندگي برگردند.

زنگ را كه فشار دهي چند دقيقه بعد صداي چرخيدن چند باره كليد را مي‌شنوي و جواب سوالت را زماني مي‌گيري كه داخل شوي و ببيني كه چگونه زنان 20 تا 55 ساله كنار هم جمع شده‌اند و به هم كمك مي‌كنند تا پشت غول اعتياد را به زمين برسانند و سالم و قبراق زندگي را از سر بگيرند. گزارش امروز تابناك از كمپ ترك اعتياد زنان با نام بهبود گستران همگام در يكي از غربي‌ترين نقاط تهران در شهرك ورد آورد است.

بفرماييد ناهار...

بوي عدس پلويي كه با كشمش و مرباي هويج وگوشت چرخ كرده تزئين شده تا بيرون كمپ را هم پر كرده و اين نشان مي‌دهد كه وقت صرف ناهار است. ساكنان كمپ دور يك سفره بزرگ نشسته‌اند درست مثل يك خانواده پر جمعيت خانواده‌اي كه همه اعضايش زن هستند و هيچ مردي در اينجا حضور ندارد.
دعوتت كنند كه با آنها سر سفره‌اي كه به‌دليل سردي هوا به جاي سالن غذا خوري در اتاق نشيمن پهن شده بنشيني و ببينند كه از آنها دوري نمي‌كني و دوستشان ‌داري بهتر كنار مي‌آيند و سفره دلشان را باز مي‌كنند.

دانشجوي كارشناس ارشد روانشاسي اينجا چه مي‌كند؟ 

اينجا سن و سال و ميزان تحصيلات مطرح نيست مثلا همين زهرا كه دانشجوي كارشناسي ارشد روانشناسي است و از بد حادثه 5 سال درگير اعتياد و مصرف شيشه بوده و حالا با ميل خودش عزمش را جزم كرده تا مواد را كنار بگذارد.
زهرا مي‌گويد: مادرم دندانپزشك است و پدر كارشناسي ادبيات دارد و بعد از 5 سال مصرف ديدم كه زندگي‌ام در حال نابود شدن است و به صورت خود معرف به اينجا آمدم. » 
زهرا 26 ساله دو دوره 21 روزه است كه در كمپ مانده و دوست دارد كه دوره اش را تمديد كند و در كمپ بماند تا خيالش از ترك اعتياد و نداشتن وسوسه براي بازگشت به اعتياد راحت شود. 
زهرا اگر هم بخواهد نمي‌ تواند ساكت باشد چراكه صداي خوبي دارد و دوستان همدردش نمي‌ گذارند كه ساكت بماند و برايشان باياتي‌هاي تركي نخواند.

زندگي معتادان معمولا خط قرمز ندارد

مريم 41 ساله، 15 سال سابقه تخريب دارد 15 سال تخريب يعني كه در اين مدت طولاني با داشتن يك پسر 20 ساله و يك دختر 15 ساله هرويين و شيشه و قرص مصرف مي‌كرده. او مي‌گويد: معتاد كه باشي هيچ موردي را رعايت نمي‌كني، زندگيت خط قرمز ندارد حتي ممكن است زندگيت گره بخورد به زندگي پسري كه همسن پسر خودت است و مواد مصرف مي‌كند. مريم بهيار بوده و اصلا يادش نيست چطور شد كه به اعتياد روي آورد و 15 سال با آن زندگي كرد. مي گويد: الان هم اگر اينجا هستم و تصميم به ترك گرفته‌ام به اين دلبل است كه پسر و دخترم خجالت مي‌كشند كه مادري معتاد داشته باشند.
مريم شيطنت‌‌هاي زيادي دارد و مدام در حال كاركردن و شادي و رقص است و آرزو دارد بتواند با حذف مواد از زندگيش مادر خوبي براي فرزندانش باشد.

كامل اين مطلب را در اين لينك بخوانيد لطفا و نظر بدهيد ....

http://www.tabnakdn.com/اجتماعی/4932-اينجا-تهران-است؛-كمپ-ترك-اعتياد-زنان
   پ ن :  كاش  بلد بودم و  عكس  هاي  فوق  العاده اي  كه  همكار  عكاسم  از  دختران  كمپ  گرفت  را مي  گذاشتم  تا  ببينيد ...
  پ ن 2 :  قابل  توجه دوستان  جانم  كه  اين  كار  را بلدند  و نيستند كه  كمكم  كنند ....

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه بیست و سوم دی 1392 ساعت 17:45نوشته زهره حاجیان |

می‌تــوان بر خــود گـــــوارا کــرد  مـــــرگ تـــلـخ  را


       زنـــــدگانی  را  به  خود  همـــــــــوار کـــــــــردن  مشکــــــــل است ...

صائــــــب   بـــزرگ 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه بیست و دوم دی 1392 ساعت 11:52نوشته زهره حاجیان |

  

شـــــــــهرِ  بــــــــــی شــــــــــعر نوش جـــــــــــــان شـــــــــــــما


شــــــــــاعر  اینـــــــــــجا جنـــــــــازه ای  تنـــــــــــهاست...


(علیرضا آذر)

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه هجدهم دی 1392 ساعت 12:15نوشته زهره حاجیان |


 لعنت   به نوشتن  


  این، تنها جمله‌ای ست که ته‌نشینی از حوضچۀ روزهایم را تسکین می‌دهد...

 تخلیه‌ام می‌کند.

 ته‌نشین دو معنا دارد: دنج‌نشین، خالی از اغیار، چاردیواری ـ اختیاری؛

 معنای دوم: سقوط، اختیاردررفتگی، چیزی مثل بی‌اختیاریِ ادرار.

من هرگز انتخاب نکردم جزایر دوردست نویسندگی را. اما حالا که آنجا به دنیا آمده‌ام، هیچ قصد مهاجرت ندارم؛ که از آب و گِل آنجا دمیده‌ام؛ گرچه به هرز، اما نه هرزه.

 اگرچه به وحشت، اما نه وحشی.

این روزهایم به شب می‌ماند.

به تفالۀ چای لاهیجان در ته لیوان...

این نوشته، به اندوهی تقدیم می‌شود که (مهدی اخوان ثالث) ابا نداشت آن را یک عمر بسراید....

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] شنبه هفتم دی 1392 ساعت 16:4نوشته زهره حاجیان |



درها بسته‌....

درها را که می‌بندی زور باد بیشتر می‌شود.

 شیشه‌های نورگیر زیرزمین می‌لرزد.

 وسوسه می‌شوم از خانه بزنم بیرون.

کجا؟ کوران باد. ...

شیشه‌ها لرز گرفته.

 در را هم که نمی‌شود کیپ‌تر از این کرد....

باد، امن نیست....

 چاره، در ِ روان‌نویس است که باز شود....

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] شنبه هفتم دی 1392 ساعت 14:2نوشته زهره حاجیان |