دل نوشته های یک خبرنگار

 

یادداشت من در ایسکانیوز :

خبرنگار بهزیستی که باشی دلت دیگر مال خودت نیست  و در گوشه گوشه آن مهر افرادی جا می کند که به نوعی محرومند.

نوشتن کار سختی  نیست اما وقتی قرار باشد در مورد افرادی خاص بنویسی کار کمی  متفاوت می‌شود. مثلا نوشتن از کسانی که  ته ته  دلشان  رودخانه آرامی جریان دارد و  موج‌های کوچکش هر لحظه آرامش  را به جانشان می‌ریزد کمی  سخت است . این آدم‌ها  زیاد  نیستند اما می‌توانند با کارشان  دل  ده‌ها ، صدها و  هزارها  کودک   تا سالمند را شاد کنند .

این آدم‌ها زیاد نیستند اما می‌توانند  در یک  زمان  لبخند رضایت را  به  لب‌های  هزاران  مددجو هدیه کنند. می‌توانند مهر بکارند و عشق درو کنند .

دل این آدم‌ها که زیاد هم  نیستند و ما نامشان را گذاشته ایم مادریار و مددکار و کارمند سازمان بهزیستی  بدون شک به جایی وصل است که اگر  وصل نبود نمی‌توانستند با کمترین امکانات  بالاترین خدمات را انجام دهند و ته دلشان هی  تکرار کنند ما با خدا معامله کرده ایم و نگهداری و سرویس دادن به معلولان و سالمندان  که فرشته های روی  زمین هستند افتخار ماست.

خبرنگار حوزه بهزیستی که باشی و نقشه تهران را به دستت بدهند ناخودآگاه  چشمت به دنبال  نشانی مراکز سازمان می‌گردد و در ذهنت سالمندان ،معلولان و کودکان و نوجوانان بی‌سرپرست و... تصویر می‌شود  و دلت وادارت می‌کند که ازآنها بنویسی و از دغدغه های آنها ...

یادت می‌افتد که  مردان و زنانی را دیده ای که با همه وجود و از ته دلشان به مددجویان کمک می‌کنند . برایشان هم فرقی نمی‌کند که  کنار نامشان نوشته شود رییس یا معاون و مدیر و یا مددکار و مادریار و پدریار ...

خبرنگار بهزیستی که باشی دلت  برای مددجویان و مسئولان و مددکاران بهزیستی تنگ می‌شود و مترصد فرصتی هستی تا به مراکز سر بزنی و بنشینی پای درد و دل ساکنان مراکز و....

خبرنگار حوزه بهزیستی که باشی حتی دلت برای سنجاق زیر چارقد سفید و گلدار سالمندانی که در مراکز زندگی می‌کنند تنگ می‌شود  باور کنید ....

*خبرنگار سرویس اجتماعی 

  اینم لینک  یادداشت : http://iscanews.ir/news/103739/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%87

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 ساعت 17:42نوشته زهره حاجیان |

 

  یادداشت من در ایسکانیوز به مناسبت روز  جهانی ناشنوایان :

 

نوشتن کار سختی نیست اما وقتی که قرار باشد از افرادخاص بنویسی وضعیت کمی فرق می‌کند زمانی که  بخواهی در مورد افرادی با نیازهای  ویژه بنویسی باید بیشتر دقت کنی باید مراقب باشی  تا  کلمه هایت دلشان را نلرزاند  باید حق و حقوق شان را بدانی و به آن معتقد باشی تا بتوانی با کلامت ، با قلمت و با قدمت  از حقوقشان دفاع کنی .

 

اما نوشتن ازآنها همیشه هم آسان نیست و برای بودن درکنارشان همیشه مسیرهموار و راحتی را پشت سر نمی‌گذاریم خبرنگار حوزه معلولان که باشی و حوزه کاری‌ات  مقوله معلولیت باشد تصدیق می‌کنی  که برای بودن در کنارشان باید گاه اتفاقات سختی را تحمل کنیم و اعتراف می‌کنی که با همه مشکلات نمی‌توانیم براحتی کنارشان بگذاریم نمی‌توانیم براحتی از کنار توانایی‌ها، حس خوب و انرژی مثبت و بیان درخواست‌های بحق‌شان بگذریم راستش  را بخواهید نمی‌توانیم حوزه نوشتارمان را تغییردهیم و دیگر از آنها ننویسیم .

 

نوشتن کار سختی نیست اما وقتی که قرار باشد از افراد با نیازهای ویژه بنویسی باید گوشه ای  بایستی و به رفت و آمد و نگاه و رفتارشان نگاه کنی باید دل بدهی به حرف‌هایشان که گاه به سختی  بیان می‌شود و سعی می‌کنند با حرکات دست و  صورت حرف هایشان را منتقل  کنند . باید  دستت با عصای  سفیدشان آشنا باشد باید  خط  بریل را حس  کرده باشی و برجستگی  هایش رادیده باشی هر چند فکر کنی که همه برجستگی ها شبیه هم است...

 

باید پا به پای ویلچرشان راه  بروی و قدم هایت را کمی آرامتر برداری .باید بتوانی درخواست‌های به جایشان را از پشت سکوت‌شان بشنوی ، باید بتوانی فریاد را از نگاه‌شان بخوانی ، باید  بتوانی اصوات  نامفهومی که از لبانشان  خارج می‌شود و دست‌هایشان به کمک می‌آیند  را بفهمی ، باید بتوانی دست‌های مهربانشان را بگیری و در کنارشان از حق و حقوقشان دفاع کنی.

 

مهمترین مشکل این گروه که خود را مظلومترین گروه  معلوان می‌دانند نداشتن رابط  برای ارتباط برقرار کردن است و متاسفانه گروهی که زبان اشاره می دانند و دوره هایشان را گذرانده اند را  سازمان بهزیستی و  نهادهای مربوطه علیرغم نیازشان استخدام نمی‌کنند .

 

تقویم های هر سال را که ورق بزنی به مناسبت هایی می رسی که با رنگ قرمز ثبت شده  برخی از  این مناسبت ها باعث بوجود آمدن جرقه امیدی در دل  گروهی از افراد می شود مناسبت‌هایی مانند  روز جهانی  ناشنوایان .

 http://iscanews.ir/news/95851/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2

امروز  روز جهانی ناشنوایان است ...

 

* خبرنگار سرویس اجتماعی

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه هشتم مهر 1393 ساعت 14:10نوشته زهره حاجیان |

 


دشوارترین شکنجه

این بود

که ما

یک ...یک

به درون خویش

تبعید شدیم...

 

پ ن 1: چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید..

 پ. ن 2 : که  بگویم  که  به  جان امده  از  دوری  دوست

 خود محال  است که  بی دوست  مرا جانی  نیست ..

 پ.ن 3: آهسته  دعا  نتوان  کرد ....

.....

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 ساعت 14:19نوشته زهره حاجیان |

 

 

  آفـــــــــــــــــــــــــــــرین  به آرام    عزیزم  ...

حتی از بعضیهایی هم که هیچ خاطره ای نداری یا لااقل خاطره و یاد ِدندان گیری نداری ، باز هم، ثبت می شود بر جریده ی دلت دوامِشان.

وای به بعضیهایی که ازِشان بهترین خاطره های عمرت را داری... وای بر حال ِ جریده ی دلت اگر یک روزی، ناگهانی وشوک برانگیز بخواهند که فراموشی بگیرد...

یکی بیاید به این آدمهای ِخوب ِثبت شده بر جریده ی دلی که ترس از رفتن ونبودنشان همیشه به جان ِآدم است بفهماند جریده ی دل مگر جای این بازیهای غم انگیز ِناصواب است...؟!

اصلاً یکی بیاید به این آدمهای خاطره ساز ِحاضر به یراق ِ رفتن و نبودنی که اساس ِحرفها و دلایلشان منطقی ست بفهماند آلزایمر با جریده ی ِهمیشه عاشق ِدل با هم یک جا جمع نمی شوند... جمعشان می شود اجتماع ِنقیضین که آن هم محال است...این را من نمیگویم ..منطقیون گفته اند...!!

 

 پی  نوشت : 
درد تاریكی ست، درد خواستن 


رفتن و بیهوده خود را كاستن...

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] جمعه هفتم شهریور 1393 ساعت 15:58نوشته زهره حاجیان |

 

اگر يک نفر


هر آنچه که


از درونش برمى آيد را بنويسد


بى شک از درون او


کسى رفته است... !

 

 ايلهان برک 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه چهارم شهریور 1393 ساعت 9:44نوشته زهره حاجیان |

 

مطلب منو تو ایسکانیوز بخونید ...

 

دسته گل‌های اهدایی روزنامه نگاران از محل سقوط هواپیما جمع شد

 

تهران-ایسکانیوز: چیز زیادی از مسافران هواپیمایی که به سمت طبس نرفته سقوط کرد نمانده و سربازانی که می‌گویند از بالا دستی‌هایشان دستور می‌گیرند حتی نمی گذارند عکاس‌ها از دسته گل‌های زرد و سرخ و صورتی که خبرنگاران خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها کنار دیوار بتونی محل سقوط هواپیما گذاشته اند عکس بگیرند و خبرنگاران از دیوار بتونی که اهالی می گویند دیشب نصب شده بنویسند. رنگ دیوار بتونی با بقیه دیوارهای کناری فرق دارد و روی دیوار بنر بزرگی هشدار می‌دهد که : لطفا نزدیک نشوید ،خطر ریزش دیوار بتونی.

روی سکوی کنار دیوار چند تکه لباس و کلاه و ماسکی آبی رنگ و کناره کفشی که آرم آدیداس دارد دیده می‌شود .

عکاسی با صدای بلند می‌گوید:« بیایید سر دوشی خلبان است انگار و تکه گوشتی که به سر دوشی جسبیده شده دل همه خبرنگاران و رهگذران را ریش می کند.»

عکاسان به زحمت از بلندی کنار دیوار بتونی بالا رفته اند تا از درز دیوار لاشه هواپیما را ببینند و عکاسی کنند که 3 سرباز با ماشین شخصی سر می‌رسند و بدون کلمه ای حرف دسته گل‌ها را بر می‌دارند و به صندوق عقب ماشین منتقل می‌کنند و اعتراض و صدای بلند عکاسان و خبرنگارانی که می‌گویند مجوز لازم را دارند در دهانشان می‌ماند و اتومبیل با سرعت دور می‌شود.

مادر بزرگ راست می‌گفت مانایی وسایل و اشیا و حتی لباس‌ها از آدمیزاد ببیشتر است می‌گفت همه همه چیز از آدم با وفا تر هستند و ما این واقعیت را در تکه‌های لباس و حتی دستمال کاغذی که آرم هواپیما داشت و عجیب بود که نسوخته بود را به خوبی می‌دیدیم .

اما حتی سیم‌های خاردار که به تکه‌های بزرگ بتونی دیوار پادگان چسبیده بود نمی‌توانست مانع از رسیدن عکاسان به به درز دیواری شود که از آن طرفش لاشه هواپیما ایران 140پیدا بود.

کنار سکوی کنار دیوار تکه‌هایی از شمع‌های آب شده دیده می‌شود و به گفته یکی از اهالی شهرک آزادی مردم دیشب برای همدردی با خانواده کشته شدگان شمع روشن کردند و ساعت ها در کنار دسته‌های گل کنار محل سقوط هواپیما درسکوت نشستند.

خیابان خلوت است و اتومبیل‌هایی که با سرعت از کنار دیوار بتونی می‌گذرند به کناری می‌زنند و به خبرنگاران و عکاسانی نگاه می‌کنند که در بهت جمع آوری دسته‌های گل اهدایی روزنامه ها و خبرگزاری ها توسط سربازان مانده اند و به شماره پلاک 77- 759/ ل /68 فکر می‌کنند.

زهره حاجیان- سرویس اجتماعی متن کامل مطلب با عکس های مرتبط:

http://iscanews.ir/news/48197/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ساعت 16:38نوشته زهره حاجیان |

 
اکبراکسیر  عزیز  اینطور  ننویس  ویران  می  شوم  ...

پرنده ها
با آنکه بی سوادند
زبان خارجی نمی دانند
برج مراقبت ندارند
اما به موقع می پرند و به موقع می نشینند
آقای خلبان !
لطفاً درهای اضطراری را باز بگذارید
من ازکلمه توپولوف
من از خبر ساعت 14
من از صدای "آقای حیاتی" می ترسم!

پ.ن = این بار به جای توپولوف ، "آنتونوف ایرانی" افتاد.

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ساعت 18:33نوشته زهره حاجیان |


 


به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟

 

 چرا ارّه؟ 

 

فقط به گل سرخ بگوییدتـو، هِـی تـو!

 

 خودش می‌اُفتـد و مـی‌میـرد!!!

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه یکم مرداد 1393 ساعت 14:21نوشته زهره حاجیان |

 

مثل نوشتن می ماند ...

 

هر چه بیشتر عادت کنی به کوتاه تر نوشتن، کمتر حوصله خواندن نوشته های بلند را می کنی...

هر چه بیشتر عادت کنی به خوردن حرف هایت، کمتر حوصله شنیدن حرفهای دیگران را می کنی...

هر چه بیشتر عادت کنی به کمتر عشق ورزیدن، کمتر حوصله پذیرش محبت را پیدا می کنی...

بعدتر ها، روزی می رسد که نه می توانی بنویسی، نه می توانی بخوانی، نه می توانی حرف بزنی،

نه می توانی گوش کنی، نه می توانی دوست بداری، نه می توانی بگذاری دوستت بدارند...

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ساعت 16:45نوشته زهره حاجیان |

 

  

به  گنجشکی  می مانم

 که در طوفان تهران

 چشمانش را از دست داده

فرزندانش را

 عشقش را

درختش  را...

آآآآآآآآآی آدم های خوشبخت

 در قفس هاتان

  جایی  برای من هست  ؟؟!!

زهره 13/3/93

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 ساعت 22:5نوشته زهره حاجیان |

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.باران گرفت. ..


مادرم گفت:چه بارانی می آید...


پدرم گفت: بهار است...


و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است...

 

عرفان نظرآهاری

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه ششم خرداد 1393 ساعت 0:52نوشته زهره حاجیان |

کجایی پهلوان هم محله ای من ....

همین چند سال پیش بود شاید چهل سال پیش وقتی 10-12 ساله بودم و با همکلاسی هایم هر روز راهمان را کج می کردیم تا مردی را ببنیم که دو برابر ما قد داشت و صد برابر ما زور ...

می گفتند قهرمان است و می دیدم که پدر با چه شوقی از کنار تلویزیون توشیبای مان -که به گنجه و کمد می مانست – تکان نمی خورد تا حتی ثانیه ای از صحنه کشتی گرفتنش را از دست ندهد .

علیرضا مردانه کشتی می گرفت و پدر از شادی دستانش را به آسمان می گرفت و از شوق صدایش می لرزید و اشک از گوشه چشمان زیبایش سر می خورد ...
یادش بخیر همین چند سال پیش بود شاید سی و اندی سال پیش : زمان برگشت قهرمان از مسابقات خیابان مان غلغله می شد و جای سوزن انداختن نداشت قوی ترها علیرضا را روی دوش می گرفتند و ضعیف ترها با اشتیاق دنبال کاروان شادی هم 
محله ای ها می دویدند.

علیرضا کنار گرمابه ای که به نامشان بود می ایستاد و با صدای مهربانش از همه تشکر می کرد و من که خود را به زحمت لای جمعیت جا داده بودم دلم غنج می رفت که پهلوان بچه محله ماست و...

همین چند سال پیش بود شاید 20 سال پیش که از عمویش که به همان اندازه قوی بود سراغ علیرضا را گرفتم و شنیدم که از محله رفته اند ...

یادش بخیر انگار همین دیروز بود من و دوستانم با یقه بافتنی و روبان سفید روی موهایمان از مدرسه ایرانشهر راهمان را کج می کردیم تا از جلوی حمام حاج هاشم سلیمانی رد شویم و مردی را نگاه کنیم که دو برابر ما قد داشت و صد برابر ما زور و هی دست دست کنیم که علیرضا نگاهمان کند و بگوید : اون پایین مایین هاااا چه خبره ؟؟ و ما چند نفر موهای بلندمان را تکان دهیم و ریز ریز بخندیم و دلمان غنج برود که "پهلوان علیرضا سلیمانی "هم محله ای ماست ...

هنوز هم با اینکه سال ها از مزین شدن خیابان مان به نام شهید ابراهیم حسینی می گذرد اما همه اهالی و راننده ها خیابان باریکی که در خیابان قزوین در منطقه 10 قرار دارد را به اسم خیابان سلیمانی می شناسند ...

همین امروز بود که شنیدم علیرضا سلیمانی کشتی گیر و قهرمان ملی سرزمینم از دستمان رفت .. به وسعت از دست رفتن کودکی هایم غمگینم ...و دلتنگ مرد قوی محله ام که دستش را سایبان پیشانی اش کند و بگوید : اون پایین مایین هاااا چه خبره ؟؟ حالا من و دوستان دوران ابتدایی چهل سال پیش زار زار گریه می کنیم ....

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] پنجشنبه یکم خرداد 1393 ساعت 20:2نوشته زهره حاجیان |

 

   این نوشتار  برداشت  آزاد از گفته های  یک دوست  است   که  مشاوره  می  خواست...  

سارا دلم گرفته فقط منزوی  بخوان  ....

 

 می  گویم  حتی  این  درخت هایی  که در  بلوار کوچک  نزدیک محل  کارم  محاصره ام کرده   اند هم نمی توانند آرامش  را  به  من بر گردانند می گویم  :زنی  که  عاشق  پرنده  ها و گل  هاست   چقدر  غمگین است ؟؟

  صدایی  مبهم  و گنگ می گوید :مگر منتظر این  اتفاق  نبودی ؟نگو که نبودی  که  خوب  می  شناسمت ...

سکوت  مثل خرچنگی  سمج  در  گلویم  می چرخد و می جرخد  و نمی  گذارد لب از لب وا کنم  ...

 انتظارش را داشتم  اما  نه  آن روز  در آن شرایط  سخت روحی اما حالا  چه فرق می  کند  ؟؟!

  فرقی می  کند  واقعن ؟؟

نمی  دانستم ...باورم نمیشد ...آن  روز من ماه ها ،هفته ها ، روزها، ثانیه  به ثانیه انتظار  کشیده بودم

می خواستم ببینمش حرف بزنم ... نه... سکوت کنم  و از چشمانم بفهمد  چه  دردی می  کشم ،چه  رنجی  می  برم  ؟؟؟

او هم  آمده  بود  دوان دوان... می  گفت همه  تمام راه را  دویده  تا نکند دیر کند ...

من انتظار می کشیدم اما دلم قرص نبود  که  بیاید ...بارها این  را ثابت کرده  بود  بارها قول داده   و نیامده  بود  ....

آمد ... سفید شده  بود  و  زیبا ...موهایش  ...صورتش...  لب های باریکش ...بیشتر از 20 بار گفتم :چقدر خوب شده ای چقدر زیبا...چقدر  این لباس  به تو می آید  ...حالا  که دلم شکسته می  گویم  : کاش اینقدر  تکرار  نکرده بودم  ...کاش نمی گفتم  ...

سرم را  جلوتر می آورم  و  از  کسی  که  نیست می پرسم اگر  توجای من  بودی چه می کردی  ؟

  کسی  که نیست انگار خودش رابه  کوچه  علی چپ زده هیچ نمی گوید  ...شاید  در  دلش مسخره ام هم می کند ....

چرا  باید برایش مهم باشم ؟؟معلوم  است  که سعی می کند  دلم رانشکند... نیاز  به  تلاش نیست معلوم است  که  دوستت نداشت  ...خدایا چراکلمه  های یاری ام  نمی کند  ؟؟تا  حالا  امکان نداشت مطلبی شعری داستانی   چیزی بنویسم  و این  همه خط  بزنم ؟؟خدایا  دارم  چکار می کنم  ؟چه می  خواهم  ؟؟

...................

ببین باخودت  رو راست باش  ...شاید  نمی خواست یا نمی دانست  اینطور می شود  اما بر آیند  کارش   بود  که تو ویران شدی  ....

 خودش هم نفهمید  که  12  دقیقه و  39 ثانیه  ای که با  گوشی صحبت  کرد  چه برسر باورهای من  آورد !!!!!!!

چرا  این  کار را کرد ؟ چرا تلفنی یا ایمیل  نگفت  که دلش جایی گیر است  ؟؟من که مانعش نمی شدم  نمی  خواستم مانعش شوم  ...من که  خوشحال می شدم  اگر درست  مطرح می کرد و اینطور به   شعور  و باورهایم توهین   نمی  کرد ....

 دوستش دارد  این  خوب است  خیلی  خوب  ..همین  آرزویم   بود که  یکی را  دوست  داشته باشد  یکی دوستش بدارد زیاد ...سخت ...عمیق...

اما چرا آنطور  مطرح  کرد  بعد  برای  توجیه کارش گفت می خواستم با تومشورت  کنم ؟ با من با منی که از صبح   بیش از ده مطب  را گشته  بودم ...منی که  ....منی که   آرزوداشتم  بعد از سالها  بیاید و  بنشیند و  از برنامه  ریزی  سفرش بگوید   اما طفره   می  رفت ...

چرا هی تکرار می کردم که چرا  جواب تلفن ها و پیام های مرا  نمی دهی ...چرا تا این  حد  احمق بودم  .  نمی دانستم که زمان  او  پر  است  پر  از یکی که  حق اوست  مال اوست  ....باید باشد...

اما جرا یک  کلمه ننوشت  که  نیستم..که جوابت  را نمی  خواهم بدهم ...

کاش بستنی  می خوردم  آن  روز و دلم  خنک می شد .... اب  زرشک  با  حرکات  او  ...با  کلمه  کلمه  حرف  های  او  با مخاطب  خاصش   که بوی  عشق  می داد مثل زهر تلخ  به گلویم  می ریخت می  سوزاند ...نمک  روی زخم ...   

چرا  نباید هر چه دوست می داشتم   می  خوردم ؟  علاقه تا این حد که هر  چه تو  دوست داری من  هم بخورم ؟؟؟هر کس نمی  تواند بفهمد عمقش را ....

......................

نه نشد ....یک  بار  دیگپر  قصه  را من  روایت  می  کتم  ....  به قول  امیر مرزبان  عزیز:

راوی  منم / شخصیت قصه هام  تو  ...

من  راوی  ام  و  شخصیت  قصه  هایم زن ساده ای ست  که  عاشق  طبیعت بود  و آرزو داشت در  سرما و  یخبندان  قدرتی داشت  و  دور همه درختان  و بوته ها و  شمشادها  نایلون می  کشید  تا  سرما  نخورند   تا  سرفه شان  نگیرد  ....

راوی  منم  : یکی  بود یکی  نبود  زن  ساده ای  بود   به  نام  رعنا ...اشتباه  نمی  کرد  معمولا  ...دنیایش  پرسه زدن  در  میان کلمه ها  بود  از  دنیا  چیزی نمی  خواست  جزخوبی و  مهربانی و سلامتی  برای  همه مردم  دنیا            ،سلامتی  درختان و گل  ها  ، سیر  بودن پرنده های بزرگ و شکاری  و  شادی پرنده های  کوچک  ... قناری  ها....  از  دنیا  چیزی نمی خواست جز  رفع گرفتاری  و  غم  از  چهره  دردمندان و یک  جای  کوچک  برای خوددش  مثلا یک  خانه   پر از کتاب  و   کلی  کاغد  و  قلم  ...

رعنا تنها بود و تنهایی  را بسیار دوست داشت  که ناگهان  پرنده ای   امد  و  مهمان  خانه کوچکش  شد  قناری  خیلی  کوچک بود ...گناه داشت ...

و رعنا  کمک کرد  بزرگ شود و مهربان بماند بزرگ  شود و  عاشق شود و روزی با عشقش  پر بکشد  و برود  ..همین کار  را کرد فقط  یک جای کار  می لنگید  ..

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ساعت 16:48نوشته زهره حاجیان |

 

مادرم آب شد   

 

چون نفتالین های ته صندوقچه

 

کاش من و شعرهایم بید می زدیم

 

اما او بود ....

 

 نسرین بهجتی 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] شنبه سی ام فروردین 1393 ساعت 22:53نوشته زهره حاجیان |


خواندن و نوشتن آدم را بیشتر عاشق می کند


مرتب پر و بال دادن یک تصور در خیال و ذهن، انسان را دچارتر می کند....


بدااااااااااااا به حال مااااااااااااا

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ساعت 2:30نوشته زهره حاجیان |



می گویند

راوی اول شخص
دروغگو است 
پس
باور کن 
اگر می گویم
دلتنگت هستم 
دروغ گفته ام
من 
دلواپس خودم می شوم
وقتی خبری از تو نیست
همه چیزها
به طرز مشکوکی
دلتنگی می آفرینند
کافی است
شبیه تو 
کسی
یا چیزی
اتفاق بیفتد 
مثل همین جمعه ها 
و اسم مردی که سرزبان ها افتاده
شاید برای همین 
اعتقادی به آمدنت ندارم
دلتنگی ام را جدی نمی گیرم
مثل سرماخوردگی هایم 
رهایت می کنم
تا خوب شوم
تا 
بروی
تا 
بروم
کاش
می رفتیم
باهم...
«زهره عارفی»

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه سوم فروردین 1393 ساعت 19:8نوشته زهره حاجیان |

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست
مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست


کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!
میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست


به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست....
پ . ن1 : شعر از اصغر  معاذی  است  

پ . ن 2: امسال  جای مادرم  خیلی  خالی  بود  خیلی  ...

 پ ن 3  : عید  همه دوستانم  مبارک  مطمئنم  سال  خوب و پر برکتی  انتظار شما را می کشد  ... 


اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه سوم فروردین 1393 ساعت 18:53نوشته زهره حاجیان |


قصه نمی‌گوید

دندان به روی واژه‌های خسته دارد می‌گذارد

قصه‌گوی پیر….


سيد علي مير افضلي عزيزم)

 دل نوشت : راوي  هميشه  قصه ها  من بودم سيد  ؛ اما  تصميم  دارم  ديگر  قصه  نگويم  ...

سعدي نوشت : ای یار جفا کرده ی پیوند بریده

این بود وفاداری و عهد تو ندیده

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم

گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده ...

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 11:43نوشته زهره حاجیان |


قوري هاي گلسرخي  بند زده  نازنين  ...

يكي از روزهاي اين هفته اي كه گذشت حدود دو ساعت با يكي از دوستان صميمي و عزيزم ، قهوه خوردم  و درباره محبوب از دست رفته اش حرف زدم، سعي كردم قانعش كنم برگردد به زندگي و بشود همان آدم شاد و چابكي كه خيلي وقت پيش ميشناختم اما نشد، من از اين مكالمه چند درس مهم گرفته ام كه شايد براي شما هم جالب باشد مثلا :

اول : هيچ چيز در اين دنيا تمام عيار نيست ، در هر عشق بينهايتي رگه هاي پنهاني از خشم يا تنفر يا حسادت يا شك وجود دارد كه ممكن است در شرايط خاص ظاهر شود.

دوم : تا وقتي كسي براي كسي دلتنگ مي شود يعني اميدي دارد به برگشتنش، آدم از دست رفته، وقتي به مردگي كامل مي رسد كه ديگر دل تان برايش تنگ نشود، اين دوست من دلش براي محبوب از دست رفته اش تنگ مي شود و من كه هيچ ، هزار هزار روانشناس و مشاور ديگر هم تا وقتي خودش تصميم ندارد خوب شود ، نمي توانند كمكش كنند.

سوم : به تجربه مي گويم ، باور كنيد ، آدم هيچ وقت مثل اولش نميشود ، قوري شكسته گل سرخي كه آن را بند زده اند گرچه هنوز كاكردش را به عنوان قوري حفظ كرده اما به هر حال ديگر آن قوري مغرور و زيباي روز اول نيست ، همه ما از وجوهي به آن قوري چيني شكسته گل سرخي شباهت هايي داريم اين بند زدگي ها را بايد باور كنيم ، رفيق من هم يك قوري تازه شكسته است كه ديگر مثل روز اولش نخواهد شد

چهارم : يك وقت هايي آدم ها از ما به عنوان مشاور يا رفيق راهنمايي نمي خواهند بلكه ما فقط بهانه اي هستيم كه آنها بتوانند بغض هاي قورت داده شان را گريه كنند ، به دوستان مان بايد فرصت بدهيم گاهي از ما به عنوان بهانه هاي شان استفاده كنند.

پ. ن : اين نوشته  دوست جانم مريم يوشي  زاده  قناري  قشنگمه  كه  يادم  انداخت شايد همه ما   يك  قوري چيني  گلسرخي  بند  زده ايم كه هر چه تلاش  مي كنيم  مثل اولمان نمي شويم  ...

همين 

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] جمعه دوم اسفند 1392 ساعت 18:25نوشته زهره حاجیان |


  من

اتفاق تازه ی هیچ خیابانی نیستم!
شاید هر روز،
زنی
به این سنگ فرش ها
زل می زند
وپیاده به راهش ادامه می دهد
و فکر می کند
به "تویی" که دیگر ندارد...

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] جمعه دوم اسفند 1392 ساعت 16:51نوشته زهره حاجیان |