دل نوشته های یک خبرنگار
داستان ازجایی شروع شد که هفته گذشته 15 بیمار در کلینیک چشم پزشکی رازی به دلیل تزریق داروی آوستین از یک یا دو چشم نابینا شدند.

گزارش من در آرمان :


وزیر بهداشت: برخورد می‌کنیم

آرمان - زهره حاجیان: خبر کوتاه بود و تلخ و انگار همیشه اینطور است که خبرهای کوتاه تلخ و ناگوار باشد: داروهای آلوده بینایی 15 نفر را گرفت. این شاید در قالب نوشتار یک جمله باشد اما یک دنیا درد و رنج و تاریکی پشت آن نهفته است.

داستان ازجایی شروع شد که هفته گذشته 15 بیمار در کلینیک چشم پزشکی رازی به دلیل تزریق داروی آوستین از یک یا دو چشم نابینا شدند. حالا محمود جباروند رئیس بیمارستان فارابی از احتمال تقلبی بودن دارو خبر می‌دهد و می‌گوید: داروی رایج و شناخته شده آوستین که در کلینیک رازی برای بیماران دیابتی و قرنیه چشم تزریق شده، احتمالاً تقلبی بوده و از مراکز نامعتبر تهیه شده است. تا امروز بارها ازمشکلاتی درحوزه دارو و کمبود ها و گرانی ونگرانی‌های خانواده‌ها برای تهیه دارو شنیده و خوانده بودیم اما انتشار خبرتقلبی بودن و به دنبال آن اعلام قاچاق بودن دارو و نابینا شدن 15 نفر باعث دل نگرانی عده زیادی از بیماران و شهروندان شده است . سوال مهم اینجاست که اگر این دارو تقلبی و قاچاق است چگونه توانسته وارد کشور شود و با گذشتن از سد‌های نظارتی و قانونی و کنترل دارو به دست بیماران در یک مرکز معتبر درمانی برسد؟
تزریق اشتباه در سه مرکز
در همین رابطه رئیس بیمارستان فارابی درباره وضعیت بیماران کلینیک رازی گفته بیمارانی که در کلینیک رازی به دلیل تزریق داروی آوستین دچار عفونت چشمی شده بودند ابتدا در همین کلینیک بخش خصوصی تحت عمل جراحی اولیه قرار گرفتند و سپس مجدداً در بیمارستان فارابی پذیرش شدند و بعد از ویزیت مشخص شد نیاز به عمل جراحی مجدد دارند. به گفته جباروند روزانه بیش از 80مورد بیمار تحت تزریق داروی آوستین در این بیمارستان قرارمی‌گیرند و این بیمارستان تنها به عنوان کمک به بیماران دچار مشکل، جراحی انجام داده و تزریق در این بیمارستان انجام نشده است و این اشتباه در کلینیک رازی، بیمارستان نگاه و یک مورد نیز در بیمارستان قزوین گزارش شده است. به نظر می‌رسد این جملات به نوعی شانه خالی کردن از موضوع و تقصیر را به گردن دیگری انداختن باشد. در این راستا روز گذشته سید حسن قاضی‌زاده هاشمی وزیر بهداشت با اشاره به نتیجه بررسی پرونده داروهای آلوده چشمی، گفته است:داروهای آلوده چشم‌پزشکی تقلبی و قاچاق بوده و با متخلفان برخورد می‌کنیم. به گزارش ایسنا او تصریح کرده است:  با بیان اینکه افراد متخلف در این مورد شناسایی شدند، تصریح کرد: با ورود به موقع دستگاههای امنیتی عوامل توزیع داروی آوستین دستگیر شدند. ازطرفی رسول دیناروند رئیس سازمان غذا و دارو گفته منشاء داروی آوستین وارداتی به کشور، شرکت روش سوئیس است که به صورت مجاز وارد کشور شده و آلودگی آن بعید به نظر می‌رسد. نوع تقلبی آن نیز آنقدر به این دارو شبیه است که تشخیص آن برای پزشک هم دشوار است.
حالا این سوال مطرح می‌شود که اگر این دارو‌ها تقلبی نبوده و منشأ آلودگی، ثانویه بوده بنابراین چگونه دارو‌ها آلوده شده‌اند؟
از آنجا که سازمان غذا و دارو به عنوان تنها مرجع دارو‌های وارداتی در آخرین اظهار نظر خود اعلام کرده مدارک بر تخلف مراکز درمانی چشم پزشکی دلالت دارد مشخص نیست تکلیف این 15 نفری که باید تا آخر عمر در دنیای تاریکشان زندگی کنند چیست و آیا توصیه‌هایی که مسئولان برای تهیه دارو از مراکز مجاز می‌کنند درد آنها را تسکین خواهد داد؟
سرنگ مشترک برای 15 نفر!
رئیس انجمن متخصصان داخلی معتقد است احتمالا مشکل به علت عفونت به وجود آمده است. ایرج خسرونیا به آرمان می‌گوید: آنطور که مسئولان دادگستری گفتند علتش عفونت بوده و دارو از یک سرنگ برای 15 نفر استفاده شده که البته در کشورهای دیگر این کار را نمی‌کنند و برای هر بیماراز یک سرنگ استفاده می‌شود. او به احتمال ورود دارو از راه قاچاق اشاره می‌کند و می‌گوید: داروهای قاچاق از کشورهای مختلف وارد کشورمی‌شود اما، بعید می‌دانم که این دارو قاچاق بوده باشد. دارو از یک کارخانه بزرگ و معتبر وارد شده و به نظر نمی‌رسد به دست افراد عادی و به شکل قاچاق وارد شده باشد فقط احتمال دارد زمانی که سوزن سرنگ را داخل دارو کرده‌اند آلوده بوده باشد یا داخل سرنگ آلوده بوده و میکروب در آن مایع رشد کرده باشد. خسرو نیا می‌گوید:علل این اتفاق مختلف است یا اینکه دست انسان در کار بوده یا ماشینی که آن را درست کرده آلوده بوده است و چون در یک کارخانه مهم اروپایی ساخته شده به نظر نمی‌رسد که آلوده یا قاچاق باشد. او ادامه می‌دهد: مسئولان بیمارستان که یک بخش خصوصی است مقصرهستند و بخش خصوصی و دولتی باید همه داروهایشان را از جاهایی تهیه کنند که مجوز بهداشت و درمان داشته باشد یا از مراکز پخش دارو خریداری کنند و اگر غیر از آن مجراها تهیه کرده باشند مسئول فنی و مسئولان بیمارستان مقصرند.

http://armandaily.ir/?News_Id=108910

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 13:11نوشته زهره حاجیان |

 

 گزارش من در روزنامه  آرمان از کمپ ترک اعتیاد مردان در شهران - کوهسار 

 

پشت دیوارهای‌کاهگلی چه‌خبر‌است؟ 
 
زهره حاجیان 
 

آرمان-: کوچه‌های باریک با دیوارهای کاهگلی کوتاه، بوی خاک و نم باران، بافت روستایی خانه‌ها و معابر، مغازه‌های کوچکی که بوی آویشن کوهی می‌دهند و همه چیز می‌فروشند، پیرمردانی که یک گوشه آفتاب گیر را پیدا کرده و از تابیدن گرمای کم‌رمق آفتاب زمستانی دلشان گرم می‌شود و دستفروش‌هایی که گردو و بادام می‌فروشند و خریداری ندارند، همه تصاویری است که در مسیر رفتن به محله سر آسیاب و انتهای کوچه حبیب‌ا... روستایی در کوهسارمی‌بینیم. بیشتر تهرانی‌ها منطقه کوهسار در شهران را با باغ‌های توت و فضایی دنج و امن برای گذران روزهای تعطیل می‌شناسند و شاید کمتر بدانند که در انتهای روستاهای کوهسار سه کمپ ترک اعتیاد فعالیت می‌کند و کمپ «رهایافتگان زندگی دوباره» یکی از آن کمپ‌هاست.

همین چند سال پیش بود که خبر تاسیس و راه‌اندازی کمپ‌های ترک اعتیاد منتشر شد و معتادانی که علاقه‌مند به ترک اعتیاد خود بودند می‌توانستند با مراجعه به کمپ‌ها اعتیادشان را ترک کنند. در مدت کوتاهی خانواده‌ها به این مراکز اعتماد کردند و با اعتماد كامل عضو مصرف‌كننده خانواده را به اين مراكز فرستادند. محوطه را آب و جارو کرده‌اند و بر در و دیوار پرچم ملی ایران آویخته‌اند اما نه برای حضور بهار. قرار است همه مدیران و مسئولان کمپ‌های مجوزدار تهران دراین کمپ جلسه بگذارند و لابد ازعملکرد خود بگویند جلسه‌ای که پشت درهای بسته انجام می‌شود.

وام اشتغال 15 میلیونی برای بهبودیافتگان

درحال حاضردر تهران 43 کمپ ترک اعتیاد با مجوز سازمان بهزیستی و حدود 300 کمپ بدون مجوز مشغول ارائه خدمت به معتادانی هستند که می‌خواهند اعتیاد خود را کنار بگذارند. مدیر کمپ «رهایافتگان زندگی دوبار» با بیان این مطلب می‌گوید: کمپ‌هایی که از سازمان بهزیستی مجوز دریافت کرده‌اند مجهز به امکانات کامل‌تری هستند و در پروسه درمان اعتیاد فقط به ترک مواد در یک دوره فکر نمی‌کنند و از راهنمایی‌های روانشناسان و مددکاران استفاده می‌کنند. محمد بهاری با اشاره به اینکه در کنار جلسات توجیهی و درمانی به اشتغال و کاریابی بهبودیافتگان نیز کمک می‌کنیم، می‌گوید: تا امروز40 نفر از بهبودیافتگان به سازمان فنی حرفه‌ای معرفی شده‌اند آنها پس از پایان دوره‌های مربوطه و گرفتن مدرک می‌توانند از صندوق مهر رضا(ع) 15 میلیون تومان وام اشتغال بگیرند و با کار کردن به زندگی عادی خود برگردند.

راه رفتن روی سنگ سخت است

زمین محوطه پراز سنگریزه‌های کوچک و بزرگ است و راه رفتن کمی سخت. معتادان روی مبل‌هایی که کنار دیوار کوتاه کاهگلی چیده شده نشسته‌اند و آفتاب می‌گیرند. یکی بدون اینکه سرش را بالا بیاورد و نگاهت کند، می‌گوید: راه رفتن روی سنگ سخت است، باید دمپایی بپوشید، راست می‌گوید. یکی با صدای آرام‌تری می‌گوید: آدم یاد تنور سنگکی می‌افتد و ریزریز می‌خندد. اسمش امیرحسین است 21 ساله و ابایی ازنوشتن اسمش در روزنامه ندارد و به عکاس اجازه می‌دهد که هر چقدردلش می‌خواهد از اوعکس بگیرد. سه سال تخریب داشته و گرس و گل و ماری جوانا مصرف می‌کرده سه بار هم در کمپ‌های شخصی و بدون مجوز بستری شده اما موفق به ترک مواد نشده است. امیر می‌گوید: آن دو جا اذیتم می‌کردند، کتک می‌زدند و همین رنجش‌ها و عذابی که در کمپ دیدم باعث شد دوباره مصرف کنم. یک بار مرا نیم ساعت زیر آب سردکن نگاه داشتند؛ دست و پاهایم را زنجیر کرده بودند تا نتوانم حرکت کنم خیلی سخت بود اما دیگر به خودم قول داده‌ام ترک کنم اینطور نمی‌شود زندگی کرد. او جدایی پدر و مادرش و مشکلاتی که پس از طلاق آنها به سرشان آمد را دلیل اصلی تمایل به موادمخدر می‌داند و می‌گوید: پدرم بعد از طلاق، من و دو خواهر و مادرم را از خانه بیرون کرد. مادرم خانه‌‌ای اجاره کرد و ما را زیر بال و پر خود گرفت اما من خیلی غصه می‌خوردم و وجود دوستان بد هم باعث شد که به سمت مصرف مواد بروم. به گفته معتادان دیگرکمپ، امیرخیلی فکرمی‌کند و به نتیجه‌های خوبی می‌رسد. او می‌گوید: اینها واقعیت زندگی من هستند باید ترک کنم و به زندگی عادی برگردم و کنار مادر و خواهرانم باشم.

اعتیاد به‌دلیل تنهایی!

حسین کریمی، کارمند یکی از شرکت‌های مهم است و به علت تخصص او در برق و امور فنی و داشتن سابقه کار و اخلاق خوب از 20 سال پیش مشغول به کار بوده اما پس از 20 سال مصرف مواد خسته شده و تصمیم به ترک گرفته است. حسین اولین‌بار است که درکمپی بستری می‌شود و اصلا اولین‌بار است که مواد را ترک می‌کند. اومی‌گوید: در همه 40 سال عمرم همه نوع موادمخدر و صنعتی را استفاده کردم و دلیل استفاده‌ام تنهایی بود. کریمی در مورد دلیل تمایل به ترک مواد را خستگی و دردهای شدید جسمانی‌اش عنوان می‌کند و می‌گوید: از چند ماه پیش کمرم خم شد و دولا مانده بودم. با درد وحشتناک کار می‌کردم تا اینکه خود را زیر چرخ‌های قطار انداختم تا از این زندگی راحت شوم اما نجاتم دادند و برادرم مرا به این کمپ آورد و امروز 41 روز است که پاک هستم.

نسخه‌خوان بودم، شیشه گرفتارم کرد

محمدرضا 27 ساله از بهبودیافتگان دوره‌های قبل است که برای سر زدن به کمپ آمده است. او از دو سال پیش شیشه مصرف می‌کرده و همین عامل باعث شده که همسرش چندین‌بار خانه را ترک کند اما از 3 ماه پیش که به صورت جدی مواد را کنار گذاشته زندگی خوبی دارند. محمدرضا می‌گوید: سال‌ها در داروخانه کار می‌کردم و نسخه‌خوان بودم و خوشحالم که با ترک مواد به زندگی برگشته‌ام و کاش بتوانم به کار قبلی خود برگردم.

قرص‌هایی که از شیشه هم خطرناک‌تر است

دوره‌های ترک اعتیاد در کمپ‌ها 28 روز است واگر بیمار یا خانواده‌ها مایل باشند می‌توانند دوره را تمدید کنند و دو و حتی سه دوره را در کمپ بمانند. روانشناس کمپ با بیان این مطلب می‌گوید: مددجویان پس از سم زدایی در دوره‌ها و جلسات روانشناسی شرکت می‌کنند. هما هماوندی با اشاره به اینکه اعتیاد ریشه در مسائل دیگر اجتماعی دارد می‌گوید: بسیاری ازمعتادان بیماری‌هایی همراه دارند و برخی از بیماری‌های روحی و روانی رنج می‌برند به‌عنوان مثال تعدادی از معتادان بیماری اختلال سلوک دارند که فرد از کودکی دچار آن می‌شود و تا دوران بزرگسالی با خود دارد. او تاکید می‌کند: برخی از افراد به‌دلایل مختلف مانند ابتلا به سرطان یا ام‌اس یا نقص عضو معتاد می‌شوند یا حتی برخی از معتادان به‌دلیل تشنج در کودکی و تجویزو مصرف اشتباه داروی رایج این بیماری در بزرگسالی به سمت مواد محرک کشیده می‌شوند. در کنار این جوانانی که در خانواده‌های معتاد زندگی می‌کنند از مواد سیاه مورد استفاده پدر خانواده به سمت مواد صنعتی روی می‌آورند و چون مصرف این مواد بو و سر وصدا دارد از قرص‌های جایگزین مانند LSD استفاده می‌کنند که از شیشه هم خطرناک‌تر است و متاسفانه نوجوانان در مدارس از آن استفاده می‌کنند. هماوندی فاصله بین‌نسلی را یکی از دلایل اعتیاد می‌داند و می‌گوید:نسل گذشته و نسل امروز فاصله عمیقی میان خود احساس کرده و خود را قربانی می‌دانند به این معنی که پدر و مادر معتقدند در زمان آنها پدرسالاری بوده و الان فرزندسالاری است و خود را قربانی شرایط می‌دانند و نوجوانان و جوانان هم عنوان می‌‌کنند که پدرو مادر ما را نمی‌فهمند و قربانی شده‌اند و در نتیجه به اعتیاد روی می‌آورند. او می‌گوید: کسی را نمی‌توانید پیدا کنید که با صراحت بگوید که با قدرت به سمت موادمخدر رفته و خوب کرده و دوست داشته و معمولا کسانی که مشکل داشته‌اند و اعتماد به نفسشان پایین بوده و احساس کم‌ارزشی می‌کرده‌اند به سمت اعتیاد گرایش پیدا می‌کنند. در این کمپ دوره‌های کسب اعتماد به نفس، مهارت حل مشکل، مهارت کنترل خشم، مهارت مقابله با وسوسه، مقابله با لغزش و مهارت نه گفتن برگزار می‌شود و روانشناسان و مددکاران مرکز به بیماران کمک می‌کنند تا مهارت‌های لازم را کسب کنند.

معتادان از 18 تا 47 ساله‌اند

کمپ دارای اتاق سم‌زدایی، سالن بهبودی، آشپزخانه و محوطه ورزشی با تور والیبال و میز تنیس است. مدیر کمپ با بیان این مطلب می‌گوید: ظرفیت کمپ 40 نفر است اما در حال حاضر به‌دلیل نزدیک شدن به عید 16 بیمار داریم. میانگین سنی بیماران 18 تا 47 ساله است که بیشتر مواد محرک و شیشه مصرف می‌کردند بیشتر بیماران متاهل بوده و به‌دلیل اعتیاد همسرانشان جدا شده‌اند. بهاری هزینه سنت برای هر بیمار را 400 هزار تومان عنوان می‌کند و می‌گوید: 50 تا 100 هزار تومان هم در صورت تمایل از خانواده‌ها به‌عنوان خرج بوفه گرفته می‌شود و بیماران می‌توانند از بوفه خرید کنند.

http://armandaily.ir/?News_Id=108791
 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 15:29نوشته زهره حاجیان |

 

 

به قول عین القضات عزیزم این روزها هر چه می نویسم  پنداری دلم خوش نیست ...

 

در عجبم از آدم های  روزگار که مهربانی از یادشان رفته چنانکه عزت نفس  و اعتمادشان  به یکدیگر ....

 

این روزها کسی قدر دان نیست مردم  عصر من به غلط یاد گرفته اند بالا رفتن و پیشرفت کردن به معنی گذاشتن پا و  بالا رفتن از شانه های دیگرانی است که شانس با آنها یار نبوده و صادقانه کار کرده  و زحمت کشیده اند و تن به خواست های نامعقول نداده اند ...

کارکردن در حوزه منابع طبیعی کشورم آرزویی بود که سالها در دلم می پروراندم  اینکه بتوانم شاهد جوانه زدن نهالی شوم  یا  درختی را از دستهای ناجوانمردانه تبر به دستی  نجات دهم  دلم راپر از شادی می کرد  دوست داشتم آنقدر قدرت داشته باشم  تا مانع  آقایانی شوم که  شبانه جنگل ها  از بین می  برند تا برای فرزندان  عزیزشان  ویلاهای شیک بسازند..

کاش می توانستم دریاچه ارومیه  را  نجات دهم و هامون را پر آب ببینم   دلم غنج می زند  که  بشوم کابوس شکارچیانی که به جان حیوانات زیان بسته  می افتند و....

 نمی گذارند دوست...  نمی گذارند... عین القضات عزیزم خوب گفتی  در رساله عشق  که نمی دانم  بیشتر آنچه این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم نبشتنش بهتراست از نا نبشتنش؟

 

ای دوست ،نه هر چه درست و صواب بوُد،،روا بُود که بگویند ....و نباید که در بحری

افکنم خود را که ساحلش پددید نبوَد ...

این روزهاهم می نویسم عین القضات عزیزم  - اما راستش  مثل تو   - چیزها نویسم "بی خود " که چون "  واخود " آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور...

 

ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت ....حقا و به حرمت دوستی ،که نمی دانم که این که می نویسم  راه  سعادت است می روم یا راه  شقاوت.....

 

 این  روز ها سخت دلگیرم و پریشان  نمی‌شود یا نمی گذارند هر دو یک معنی دارد  از این پس بیشتر از جنگل های وطنم  که آتش می گیرند و  ناغافل می سوزند خواهم نوشت... از بلوط هایی که ایستاده  می میرند و  از شنزارهای روان اصفهان که طاق ها مانع هجومشان  به  روستاها

می  شوند و...  هنوز و تا همیشه می نویسم  و  چون فعلا  صفحه ای در روزنامه ( برای  این حوزه  خاص )ندارم  در اینجاو شبکه های اجتماعی می نویسم  و  می دانم که بیشتر خوانده می شود ...

در آخر ...چون احوال عاشقان نویسم نشاید !!چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید!!!

 

و هر چه نویسم هم نشاید !واگر هیچ ننویسم هم نشاید !و اگر وا گویم  نشاید واگر خاموش گردم هم نشاید !

 

 مانده  ام  به این بیت چکنم که در مغزم رژه می رود و گریبانم را رها نمی کند :  سر به زیر وساکت وبی دست وپا می رفت دل  ....

 

 

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 23:38نوشته زهره حاجیان |

 

زیر پوست شهر ...

 

این گزارش را دوست دارم ....کارتن خواب های تهران زخم های عمیق شهر من هستند 

گزارش من در روزنامه آرمان و همراهی با کارتن خواب های شهر تیتر من البته این نبود ...

می‌خواهیم زندگی‌کنیم

آرمان- زهره حاجیان: ساعت‌دیواری خانه‌ها که 12 بار بنوازد معمولا همه فارغ از کار و خستگی‌های روزانه می‌خوابند اما، زیر پوست شهر اتفاقات غریبی درحال رخ دادن است؛ در این اتفاقات که به رخدادهای فیلم‌های سینمایی می‌ماند، عده‌ای که کم هم نیستند، بیدارند و پژمرده و خسته در پناه آتشی که روشن کرده‌اند خنزرپنزرهای خود را جابه‌جا می‌کنند؛ قوطی‌های خالی تن‌ماهی، شیشه‌های خالی نوشابه، ساعت‌های زنگ‌زده، جعبه‌های خالی شیرینی و نایلون‌های نان خشک و کپک‌زده تمامی دارایی کسانی است که نام کارتن‌خواب را ازآن خود کرده‌اند و سرپناهشان در سرما و گرما زمین خشک و سفت است.

درهمین کلانشهر که سال‌هاست نام پایتخت را یدک می‌کشد، عده‌ای هم هستند که منتظر روزهای سه‌شنبه‌اند تا نیسانی از راه برسد و عده‌ای غذای گرمی دست‌شان بدهند، برایشان آرزوی سلامتی کنند و بگویند برو به امید خدا. کارتن‌خواب‌های تهران ظاهرا کم نیستند. این را خیابان‌های شهر و گرمخانه‌هایی که در شهر فعالیت می‌کنند، گواهی می‌دهند اما، هنوز کسی آمار دقیقی از آنها ارائه نداده است. ده‌ها و اگر اغراق نکنیم، صدها نفر در پایتخت سه‌شنبه‌شب‌ها را دوست‌تر می‌دارند آنها می‌دانند که به‌زودی نیسان آبی‌رنگی می‌رسد با یک جوان خوش‌تیپ که پشت آن نشسته و سرش را از سرما در یقه کاپشن پنهان کرده است. آنها می‌دانند که به‌زودی می‌آیند تا غذای گرمی به آنها بدهند و پتویی که به زندگی آنها گرما بخشد و مهم‌تر از آن اگر از ادامه این وضع خسته شده باشند اعلام آمادگی کنند و به سرای امید منتقل شوند. دادن غذا و میوه به کارتن‌خواب‌های پایتخت وارد یازدهمین سال فعالیت جمعیت طلوع بی‌نشان‌ها شده و تقریبا همه کارتن‌خواب‌های پایتخت آنها را می‌شناسند و منتظر می‌مانند تا ساعت از 12 نیمه‌شب سه‌شنبه‌ها بگذرد و جوانانی با لبخند و احترام ظرف غذایی به دستشان بدهند.
کارتن‌خواب‌ها به ما اعتماد کرده‌اند...
ادامه گزارش :

http://armandaily.ir/?News_Id=106431

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 12:32نوشته زهره حاجیان |

این گزارش را دوست دارم ....کارتن خواب های تهران زخم های عمیق شهر من هستند 
گزارش من در روزنامه آرمان و همراهی با کارتن خواب های شهر تیتر من البته این نبود ...

می‌خواهیم زندگی‌کنیم

آرمان- زهره حاجیان: ساعت‌دیواری خانه‌ها که 12 بار بنوازد معمولا همه فارغ از کار و خستگی‌های روزانه می‌خوابند اما، زیر پوست شهر اتفاقات غریبی درحال رخ دادن است؛ در این اتفاقات که به رخدادهای فیلم‌های سینمایی می‌ماند، عده‌ای که کم هم نیستند، بیدارند و پژمرده و خسته در پناه آتشی که روشن کرده‌اند خنزرپنزرهای خود را جابه‌جا می‌کنند؛ قوطی‌های خالی تن‌ماهی، شیشه‌های خالی نوشابه، ساعت‌های زنگ‌زده، جعبه‌های خالی شیرینی و نایلون‌های نان خشک و کپک‌زده تمامی دارایی کسانی است که نام کارتن‌خواب را ازآن خود کرده‌اند و سرپناهشان در سرما و گرما زمین خشک و سفت است.

درهمین کلانشهر که سال‌هاست نام پایتخت را یدک می‌کشد، عده‌ای هم هستند که منتظر روزهای سه‌شنبه‌اند تا نیسانی از راه برسد و عده‌ای غذای گرمی دست‌شان بدهند، برایشان آرزوی سلامتی کنند و بگویند برو به امید خدا. کارتن‌خواب‌های تهران ظاهرا کم نیستند. این را خیابان‌های شهر و گرمخانه‌هایی که در شهر فعالیت می‌کنند، گواهی می‌دهند اما، هنوز کسی آمار دقیقی از آنها ارائه نداده است. ده‌ها و اگر اغراق نکنیم، صدها نفر در پایتخت سه‌شنبه‌شب‌ها را دوست‌تر می‌دارند آنها می‌دانند که به‌زودی نیسان آبی‌رنگی می‌رسد با یک جوان خوش‌تیپ که پشت آن نشسته و سرش را از سرما در یقه کاپشن پنهان کرده است. آنها می‌دانند که به‌زودی می‌آیند تا غذای گرمی به آنها بدهند و پتویی که به زندگی آنها گرما بخشد و مهم‌تر از آن اگر از ادامه این وضع خسته شده باشند اعلام آمادگی کنند و به سرای امید منتقل شوند. دادن غذا و میوه به کارتن‌خواب‌های پایتخت وارد یازدهمین سال فعالیت جمعیت طلوع بی‌نشان‌ها شده و تقریبا همه کارتن‌خواب‌های پایتخت آنها را می‌شناسند و منتظر می‌مانند تا ساعت از 12 نیمه‌شب سه‌شنبه‌ها بگذرد و جوانانی با لبخند و احترام ظرف غذایی به دستشان بدهند.
کارتن‌خواب‌ها به ما اعتماد کرده‌اند...
ادامه گزارش :

http://armandaily.ir/?News_Id=106431

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 12:31نوشته زهره حاجیان |

 

ساعت ها بعد از برگشتن از گرمخونه ای که حالا نامش شده مدد سرا به مردانی می اندیشیدم که روزی نان آور و افتخار خانواده هایشان بودند و این روزها نام کارتن خواب را گرفته اند .

ساعت 6 عصر برایشان اوج دلگرمی و خوشحالی است تا مگر  در این روزهای کمی سرد سرپناهی داشته باشند و به روزگار خود فکر کنند ...

گزارش من در روزنامه آرمان از مدد سرای رازی یک ایستکاه مانده به میدان گمرک را بخونید لطفا ...

ازآن بالا به ما هم نگاه کنید

آرمان- زهره حاجیان: همه جا هستند. همین گوشه و کنار شهر و کنار ما زندگی می‌کنند؛ هر روز می‌بینمشان. گاه بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذریم و گاهی با انزجار نگاهشان می‌کنیم و یادمان می‌رود این مردان که حالا سردر گریبان فرو برده‌اند و دستانشان از سرما ذق‌ذق می‌کند و با تلنگری فرو می‌ریزند، روزی مرد خانه‌‌ای گرم بوده‌اند و همسر و فرزندانشان به آنها افتخار می‌کردند. ساعت 6 عصر برای خیلی از ما ساعت فراغت از کار و خستگی کارکردن روزانه است اما، این ساعت برای گروهی که کم هم نیستند بهترین زمان شبانه‌روز است. خمیده و ناتوان قدم‌های بلند برمی‌دارند تا پس از یک روز پرسه‌زدن در خیابان‌ها و خم‌شدن در سطل‌های زباله مکانیزه خود را به مکان امنی برسانند که به‌تازگی باز شده و هدفش پناه دادن به افراد بی‌خانمان و کارتن‌خواب‌های شهر است. در کنار مددسراهای بزرگ بهمن، خاوران و مددسرای شهید دوران که فرامنطقه‌ای هستند، مددسرای رازی یکی از 18 مددسرایی است که در تهران احداث شده و از ساعت 6 تا 10 شب میزبان کارتن‌خواب‌ها و البته افرادی است که توانسته‌اند اعتیاد را ترک کنند است. نامشان هرچه باشد در اصطلاح عوام کارتن‌خواب نام گرفته‌اند وقتی بتوانی بروی درکنار تک‌تک آدم‌هایی که برای پذیرش در مددسرا باید اول به طبقه پایین بروند و حمام کنند و لباس راحتی بپوشند می‌بینی که هر کدام برای خودشان کسی بوده‌اند و نان‌آور خانواده و مورد تائید مردم. مددسرای رازی برعکس تصورات ما بزرگ نیست اصلا بزرگ نیست. اینجا دو باب مغازه بود که بالای سرویس‌های بهداشتی ساخته شده بود تا هزینه‌های حفظ و نگهداری ازسرویس‌های بهداشتی عمومی که به دستور شهردار تهران ساخته شده بود را تامین کند که با استفاده نشدن از آن تبدیل به مکانی برای تجمع معتادان و استفاده مواد شده بود و با همت اداره آسیب‌های اجتماعی شهرداری بازسازی و تبدیل به مددسرا شد. پیش‌تر نام مراکز اقامت شبانه افرادی که دچار آسیب‌های اجتماعی شده بودند گرمخانه بود اما چه فرقی می‌کند نامش گرمخانه باشد یا مددسرا و نامشان از کارتن‌خواب به مددجو تغییر کرده باشد. آنچه برای مردان و زنانی که خانه و کاشانه‌ای ندارند داشتن یک سرپناه گرم و خوردن غذایی است تا از سرما و گرسنگی نمیرند و روی تخت گرم و نرمی که برایشان تدارک دیده‌اند به روزهای آوارگی و لرزیدن از سرما در پارک‌ها یا زیر پل‌ها بیندیشند شاید هم به روز‌های پیش برگردند، روزی که با هزار امید و آرزو صفحات بزرگ دفتر ثبت ازدواج را امضا می‌کردند. برای غلامرضای 53 ساله که 8 فرزند و 5 داماد و 9 نوه دارد، فرقی نمی‌کند نامش مددجو باشد یا رهپو؟ به نظرخودش او مردی است که به پیشنهاد همسرش زار و زندگی و خانه و مغازه را در اهواز جا گذاشته و به کرج کوچ کردند و غربت به آنها نساخت و از نظر همسرش او مرد معتادی است که نمی‌توانست هزینه زندگی را تامین کند و از دو سال و نیم پیش از او جدا شد.... ادامه گزارش را در این لینک بخونید http://armandaily.ir/?News_Id=105759

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 12:56نوشته زهره حاجیان |

با لحظه لحظه این گزارش درد کشیدم ضجه زدم .. معتاد شدن زنان در جامعه فاجعه آمیز تر از مردان است ...باور کنید http://iscanews.ir/print/42750/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ ساعت 12:39نوشته زهره حاجیان |

یادداشت یک خبرنگار

...ما معتادیم !/  زهره حاجیان*


 

 یکم : سخت است و گاه طاقت‌فرسا... و به جرات می‌توان گفت کسی که وارد حوزه نوشتن می‌شود به سادگی نمی‌تواند دست از نوشتن بردارد و به کار دیگری مشغول شود.

 دوم: نوشتن کار آسانی است به شرطی که معتاد نوشتن شده باشی و تمام هم و غمت شده باشد تهیه خبر و گرفتن گزارش و نوشتن یادداشت و تحلیل و..

 سوم: نوشتن کار آسانی است اما نوشتن از دردها و آسیب‌های اجتماعی و رنج‌های مبتلابه جامعه مطمئنا کار آسانی نیست. نوشتن از اماکن و افراد خاص (مراکز نگهداری از معلولان، خانه سالمندان، کمپ‌های ترک اعتیاد، زندان‌ها، شیلترها و...) جسم و روحت را درگیر می‌کند و یک زمانی می‌رسد که می‌بینی آن ها جزیی از  زندگیت شده‌اند و ناخودآگاه به آن ها و مشکلات و درگیری‌های آن ها فکر می‌کنی.

چهارم: خیلی سریع اتفاق می‌افتد، خیلی سریع‌تر از آن که فکرش را بکنی و یک وقت می‌بینی که همه فکر و ذکرت شده نوشتن و نوشتن و باز هم نوشتن.

پنجم: خبرنگار که باشی حتی نوع نگاه و تفکرت فرق می‌کند اسم خیابان‌ها، خراب بودن آسفالت‌ها، نیمه‌تمام ماندن پروژه‌های آموزشی به جا مانده از دولت قبل، معماری خانه‌ها، راه رفتن و حرف زدن مردم، زیباسازی شهر، مبلمان شهری، نقاشی‌های دیواری، تکدی‌گران، کودکان کار و خیابان، بازار و باربرانش، کلانتری‌ها و دادسراها، اتوبوس‌ها و مترو و دست‌فروشانی که از ترس ماموران اجناسشان را پنهان می‌کنند. اسید، اسید، اسیدی که می‌ریزند توی چشمت و وادارت می‌کنند که بنویسی.

 ششم: افتادن در جرگه خبر و خبرنگاری اتفاق خوبی است که نصیب کمتر کسی می‌شود و نوعی اعتیاد به شمار می‌رود. کاش معتادان حوزه نوشتار را دریابند.

 هفتم : ما ... معتادیم !

لینک نوشته من در ایسکانیوز : http://iscanews.ir/news/128154/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ ساعت 17:20نوشته زهره حاجیان |

 

یادداشت من در ایسکانیوز :

خبرنگار بهزیستی که باشی دلت دیگر مال خودت نیست  و در گوشه گوشه آن مهر افرادی جا می کند که به نوعی محرومند.

نوشتن کار سختی  نیست اما وقتی قرار باشد در مورد افرادی خاص بنویسی کار کمی  متفاوت می‌شود. مثلا نوشتن از کسانی که  ته ته  دلشان  رودخانه آرامی جریان دارد و  موج‌های کوچکش هر لحظه آرامش  را به جانشان می‌ریزد کمی  سخت است . این آدم‌ها  زیاد  نیستند اما می‌توانند با کارشان  دل  ده‌ها ، صدها و  هزارها  کودک   تا سالمند را شاد کنند .

این آدم‌ها زیاد نیستند اما می‌توانند  در یک  زمان  لبخند رضایت را  به  لب‌های  هزاران  مددجو هدیه کنند. می‌توانند مهر بکارند و عشق درو کنند .

دل این آدم‌ها که زیاد هم  نیستند و ما نامشان را گذاشته ایم مادریار و مددکار و کارمند سازمان بهزیستی  بدون شک به جایی وصل است که اگر  وصل نبود نمی‌توانستند با کمترین امکانات  بالاترین خدمات را انجام دهند و ته دلشان هی  تکرار کنند ما با خدا معامله کرده ایم و نگهداری و سرویس دادن به معلولان و سالمندان  که فرشته های روی  زمین هستند افتخار ماست.

خبرنگار حوزه بهزیستی که باشی و نقشه تهران را به دستت بدهند ناخودآگاه  چشمت به دنبال  نشانی مراکز سازمان می‌گردد و در ذهنت سالمندان ،معلولان و کودکان و نوجوانان بی‌سرپرست و... تصویر می‌شود  و دلت وادارت می‌کند که ازآنها بنویسی و از دغدغه های آنها ...

یادت می‌افتد که  مردان و زنانی را دیده ای که با همه وجود و از ته دلشان به مددجویان کمک می‌کنند . برایشان هم فرقی نمی‌کند که  کنار نامشان نوشته شود رییس یا معاون و مدیر و یا مددکار و مادریار و پدریار ...

خبرنگار بهزیستی که باشی دلت  برای مددجویان و مسئولان و مددکاران بهزیستی تنگ می‌شود و مترصد فرصتی هستی تا به مراکز سر بزنی و بنشینی پای درد و دل ساکنان مراکز و....

خبرنگار حوزه بهزیستی که باشی حتی دلت برای سنجاق زیر چارقد سفید و گلدار سالمندانی که در مراکز زندگی می‌کنند تنگ می‌شود  باور کنید ....

*خبرنگار سرویس اجتماعی 

  اینم لینک  یادداشت : http://iscanews.ir/news/103739/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%87

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 17:42نوشته زهره حاجیان |

 

  یادداشت من در ایسکانیوز به مناسبت روز  جهانی ناشنوایان :

 

نوشتن کار سختی نیست اما وقتی که قرار باشد از افرادخاص بنویسی وضعیت کمی فرق می‌کند زمانی که  بخواهی در مورد افرادی با نیازهای  ویژه بنویسی باید بیشتر دقت کنی باید مراقب باشی  تا  کلمه هایت دلشان را نلرزاند  باید حق و حقوق شان را بدانی و به آن معتقد باشی تا بتوانی با کلامت ، با قلمت و با قدمت  از حقوقشان دفاع کنی .

 

اما نوشتن ازآنها همیشه هم آسان نیست و برای بودن درکنارشان همیشه مسیرهموار و راحتی را پشت سر نمی‌گذاریم خبرنگار حوزه معلولان که باشی و حوزه کاری‌ات  مقوله معلولیت باشد تصدیق می‌کنی  که برای بودن در کنارشان باید گاه اتفاقات سختی را تحمل کنیم و اعتراف می‌کنی که با همه مشکلات نمی‌توانیم براحتی کنارشان بگذاریم نمی‌توانیم براحتی از کنار توانایی‌ها، حس خوب و انرژی مثبت و بیان درخواست‌های بحق‌شان بگذریم راستش  را بخواهید نمی‌توانیم حوزه نوشتارمان را تغییردهیم و دیگر از آنها ننویسیم .

 

نوشتن کار سختی نیست اما وقتی که قرار باشد از افراد با نیازهای ویژه بنویسی باید گوشه ای  بایستی و به رفت و آمد و نگاه و رفتارشان نگاه کنی باید دل بدهی به حرف‌هایشان که گاه به سختی  بیان می‌شود و سعی می‌کنند با حرکات دست و  صورت حرف هایشان را منتقل  کنند . باید  دستت با عصای  سفیدشان آشنا باشد باید  خط  بریل را حس  کرده باشی و برجستگی  هایش رادیده باشی هر چند فکر کنی که همه برجستگی ها شبیه هم است...

 

باید پا به پای ویلچرشان راه  بروی و قدم هایت را کمی آرامتر برداری .باید بتوانی درخواست‌های به جایشان را از پشت سکوت‌شان بشنوی ، باید بتوانی فریاد را از نگاه‌شان بخوانی ، باید  بتوانی اصوات  نامفهومی که از لبانشان  خارج می‌شود و دست‌هایشان به کمک می‌آیند  را بفهمی ، باید بتوانی دست‌های مهربانشان را بگیری و در کنارشان از حق و حقوقشان دفاع کنی.

 

مهمترین مشکل این گروه که خود را مظلومترین گروه  معلوان می‌دانند نداشتن رابط  برای ارتباط برقرار کردن است و متاسفانه گروهی که زبان اشاره می دانند و دوره هایشان را گذرانده اند را  سازمان بهزیستی و  نهادهای مربوطه علیرغم نیازشان استخدام نمی‌کنند .

 

تقویم های هر سال را که ورق بزنی به مناسبت هایی می رسی که با رنگ قرمز ثبت شده  برخی از  این مناسبت ها باعث بوجود آمدن جرقه امیدی در دل  گروهی از افراد می شود مناسبت‌هایی مانند  روز جهانی  ناشنوایان .

 http://iscanews.ir/news/95851/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2

امروز  روز جهانی ناشنوایان است ...

 

* خبرنگار سرویس اجتماعی

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ ساعت 14:10نوشته زهره حاجیان |


  مشرب پروانه دارم

            در طریق دوستی

                       شاد می گردم
                               چراغ هر که روشن می شود

سلیم تهرانی

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ ساعت 11:0نوشته زهره حاجیان |

شازده کوچولو پرسید:

از کجا بفهمم وابسته شدم؟!

روباه جواب داد:

تا وقتی هست، نمی فهمی...

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 12:18نوشته زهره حاجیان |


  پسرها را

از کبوتر بازی منع می کردند

اما کسی

به فکر دخترهای رویا باف نبود

ما کنار قفسه ی کتاب ها

تنها ماندیم

زُل زدیم به کبوترهای سفید

که از سینه  کلمه های سیاه

بیرون می آمدند

بر بام ادبیات کهنه هی چرخیدیم وُ

چرخیدیم ...

تا این که عاقبت ،

کلمه باز شدیم !

ستاره چگینیان

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 17:27نوشته زهره حاجیان |


  باید برگردم

برای موهای مادرم شعر ببافم

برای بغض هایم

دستمالی کنار بگذارم

سیگارم را روی دستم خاموش کنم

و بگویم :

" دنیا همین طور نمی ماند "

باید برگردم

دست های مادربزرگ را حنا بگیرم

گنجه اش را مرتب کنم

و بگویم:

بیماری ات آنقدرها هم بیماری بی رحمی نیست،عزیز!

اینکه فراموش کنی فراموش شدنت را

فراموش کنی پدربزرگ

چه " خیانت " بزرگی کرده بود

و به یاد نیاوری هیچ وقت

نوار مشکی گوشه ی قاب برای چیست ...

باید برگردم

میان دستهای پدرم

پینه های ترک نخورده ای هنوز هست

برای بوسیدن

برای مردن

برای خیلی چیزهای دیگر.

باید برگردم

و زندگی ام را

با روسری خواهرم سر کنم

دستش را بگیرم

بخندم و بگویم :

نگران جهازت نباش

با یک " کلیه " هم می توانم زندگی کنم !

و بعد

در را آهسته ببندم

چراغ را خاموش کنم

و ساعت ها

به ریش تمام خنده ها

گریه کنم

گریه کنم

گریه کنم....


داود سوران

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 11:58نوشته زهره حاجیان |

حرف زدن با خودت بهتر است يحتمل...


صداي بوق ماشيني كه از پشت خانه مي گذرد را تحمل نمي كني ،داد مي زني ، سرت را مي گيري ميان دستانت و در گريبانت فرو مي روي ...
تنهايي درد خوبي است ، تو نمي داني ، هرگز نخواستي بفهمي كه يكي چگونه مي تواند بي چون و چرا و بدون دليل و منطق و فلسفه دوست داشته باشد و هيچ نگويد و هميشه حرف زدن هايش را با يادم رفت چي مي خواستم بگم و موكول كردن به زماني ديگر خنم كند ....
«سي زان » جاي خوبي است ، جايي كه مي توان بي انتها فكر كرد ، بي انتها نوشت ، بي انتها خواند و بي مرز دوست داشت...
در «سي زان» مي توان بي انتها نامه نوشت براي كسي كه هرگز برايش پست نخواهد شد ..تنهايي خوب است ،باور كن ... 
زهره حاجيان

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 17:47نوشته زهره حاجیان |

 از  پشت هرم آتش نگاهي  سرد به تو خيره  شده چشمانت را مي مالي  و گوشه  هاي  چشمانت را جمع مي كني تا  بهتر  ببيني ، سايه اوست شايد ،  خنده  ات مي گيرد ، او كه مدت هاست  از من دور است ؟؟

 سايه مي آيد و پهن مي شود روي زمين ، حلقه مي شود ، دور آتش مي پيچد ، دستت را كنار مي كشي ، مي ترسي ،سايه دستش را دراز مي كند ، تو دستت را مي كشي ، نفس ات به شماره مي  افتد ،خس خس سينه ات را به وضوح مي  شنوي ، سايه پهن مي  شود و  خودش  را جمع مي كند ، سايه مچاله مي شود ، سايه دور مي شود ،مايوسانه دور مي شود ،مي  رود و مي پيچد به دور آتش و مي  رقصد ..سماع جان ..

هجاهايي نامفهوم از دهانت بيرون مي آيد ، مقطع مقطع و بريده  بريده....  برقص ...

 مي گويي:  از خودت پاشو  ...خودت باشو و  سفر كن با خودت ......

 سايه حرف نمي زند سكوت  ،سكوت ، باران ، باران ،تارمي ، ستون چوبي ،حجم كتاب هاي بي شيرازه و جلد ،آتش ،آتش ، آتش ....

  سايه مي خواهد دور  شود ، مانع نمي  شوي ، ديگر مانع نمي  شوي ، دلت گرفته اما ديگر  حتي  سعي هم نمي كني كه نرود ،كه برگردد...بگذار برود و بچسبد به زندگي با معادلات پيچيده و الگوريتم و مشتق و عدد و رقم .

 بگذار برود و جايي زندگي  كند  كه كلمه حكومت نمي كند، كه  واژه ها نمي آيند بچسبند به گلويت و خفه ات كنند جايي كه  صداي  سه تار  جايي در آن  ندارد ، بگذار برود و جايي زندگي  كند كه صداي باران  ديوانه نمي كند ، ناله نمي كند در ناودان...

 زندگي  او ، نفس كشيدن او ،راه  رفتن او ،حساب و كتاب دارد  يحتمل و جايي براي شاعري  و عاشقيت  كسي ندارد  كه .... او كجا و   شاعريت  شاعري تنها در اين گوشه دنيا كجا ...

بگذار برهد از هواي مسموم واژه هاي تو ، وقتي كه جنس كلمه هايت ميان  جدول و نمودارهاي  كج و ماوج  و اعداد گم مي شود و حس ات  معنا پيدا نمي كند همين  بهتر كه در كلبه اي دور زندگي كني و يارت  بشود انبوهي از كتاب هاي بي جلد و شيرازه و كز كردن در «سي زان »و نشستن در ايوان و زل  زدن  به  آتشي كه  هرم گرمايش تصويري گنگ دارد....نه ؟؟؟؟؟

 زهره حاجيان 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 17:39نوشته زهره حاجیان |

 صداي باران به ناودان كه مي رسد تبديل به ناله مي شود. باران مي نالد ، تو مي نالي ،كلمه هايت مي نالند و آه مي شوند و كش مي آيند و پتك مي شوند روي سرت و سيلي مي شوند و مي خورند روي صورتت و ...
كلمه ها توي سرت صف مي كشند و روي انگشتانت تاول مي شوند و وادارت مي كنند هر چه مي گويد بنويسي و تو مي نويسي : زن باشي و شاعر بشوي ، واي به تو ....
باز مي نويسي : زن باشي و شاعر بشوي ، اي داد اي داد .... آن وقت است كه حركات انگشت ها ، به هم زدن پلك ها ،نفس ها ،مكث ها ،آه ها ، خنده ها ، لبخند ها ،سكوت ، خدا ، سكوت ، زمين ، سكوت،زمان ، سكوت ...معنا پيدا مي كند .
دليل مي خواهي براي زنده ماندن و  اي  واي اي واي نداري .. حتي اين كلمات هم نمي توانند تو را به متن اين قصه بچسبانند ، قدرت ندارند ، به خودت مي گويي قصه از كجا شروع شد ؟كلمات از دهانت خارج نشده مي سوزد و مي نشيند روي خاكستر آتش كه هنوز گرم است و دارد كم كم جان مي دهد.. .
حس ات را به آخرين هيزمي كه كنار دستت گذاشته اي بگو و آن را به آتش چوب هايي كه مي رود خاموش شود بسپار ، چوب بهتر مي فهمدت يحتمل ....
آتش جان مي گيرد باز و واژه ها را مي بلعد ...
زهره حاجيان

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 17:37نوشته زهره حاجیان |

 يك - 

بخار ليوان چاي مثل گرد بادي كوچك بچرخد و بچرخد و نرسيده به لبانت محو شود.نشسته باشي كنار تارمي چوبي خانه و زل زده باشي به هرم آتشي كه از سوختن هيزم داخل پيت 17 كيلويي روغن مي چرخد ومي رقصد و ...
يحتمل هواي «سي زان » سنگين بود كه دلت را به دريا زدي و سرماي ايوان و تكيه دادن به ستون چوبي خانه را ترجيح دادي به خفگي و كز كردن هاي كنار برج كچ و ماوج كتاب هايت...
امروز هم از آن روزهايي است كه كلمه ها حمله كرده اند به نوك انگشتانت وتاول زده اند و دستي را كه به حد مرگ درد مي كند را وادار به نوشتن مي كنند.
يعني الان كجاست ؟ از خودت بپرسي و كسي نباشد جوابت را بدهد سرت را به ستون چوبي ايوان بكوبي كمي محكمتر كه دردت بيايد و يادت بيفتد كه ماه هاست خود را حبس كرده اي در اين خانه كه به همه جا – همه جا - دور است ... 
محكمتر بكوبي سرت را شايد اين حس لعنتي و گنگ از سرت بزند بيرون مثل دمل و برود و بنشيند روي چوب هاي داخل پيت و جرق جرق بيرون بزند و بسوزد و بسوزد ..
آرام مي گويي يعني هنوز هم ؟ ...بقيه واژه ها كش مي آيد و مي چسبد به صورتت و گوشه لب هايت را به طرفين مي كشد...لبخند مي زني ...
آرام طوري كه خودت هم به زحمت بشنوي بگويي : كجاست يعني ؟؟؟؟
تنهايي ات هر روز عميق تر و بي مرز تر مي شود و تو اين تنهايي را دوست داري هيچكس حق ندارد وارد حريم تو بشود نه كسي ، نه دستي ،نه نگاهي ....شايد راست  باشد  كه همه دروغ مي گويند ، همه از خوبي و حسن نيت هم سوء استفاده مي كنند ، براق مي شوند توي چشمانت و مي گويند : بزن بيرون ...مي گويند توي دنياي ما جايي نداري وتو دلت مي سوزد براي سادگي ها ...براي مهرباني هايي  كه همه جا گسترده شده بود ...
صداي نادراز كنج «سي زان » بيرون مي زند و مهرتاييدي مي شود بر افكار پريشانت ...انگار او هم براق شده توي چشمان دايي طاها و بي رحمانه اعتماد و مهرباني را لگد كوب مي كند ، شخم مي زند و مي رود و مي رود ....

زهره حاجيان 
پ ن : سي زان : انباري هاي زير ساختمان هاي قديمي همدان

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 17:36نوشته زهره حاجیان |


  

 در من زني هست که به هزار ترفند و حقه  ناچارم می کند به  نوشتن  

درست در روزهایی که تلاش می کنم سکوت باشم...سکوتی پُر...!

روزهایی هست که می خواهی  از خودت  بنویسی   از بغض ات ...

روزهایی هست که  كلمه ها  بي  محابا  می دوند درون سر انگشتانت  ، 

آرام آرام  ورم می کنند ، 

تاول می زنند ...

اما تو نمی خواهی بترکد این بغض  لعنتي  !نمي خواهي...

از واژه ها  بيزاري . ..از اين  لعنتي  هاي   مستاصل  و فقير  كه هيچ دردي  را

 نمي توانند  تصوير  كنند ...

 تاول های سرانگشتانت ، دست نخورده باقی می مانند...

زندگی ست دیگر...بازی می دهد...


 بازی ات می دهند... بخواهی و نخواهی!

 بغض هایی هست که نوشتن نمی خواهد

گفتن نمی خواهد

   گفتن  نمي تواند   ...

           گفتن  نمي  تواند ...

                           گفتن  نمي  تواند  ...



اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ ساعت 18:5نوشته زهره حاجیان |


  

خداياااااااشكرت باز هم تيتر يك روزنامه تابناك شدم .....


اين گزارش را دوست دارم ...با همه دل و جونم رفتم و نشستم كنار زناني كه عزمشان را جزم كرده اند كه مواد مخدر مصرف نكنند و به قول خودشان مواد نزنند و اميدوارند كه لغزش نكنند ....
در ميان بيماران دختر بسيار زيبايي بود كه به اسم مستعار زهرا در گزارش آوردم ...دانشجوي كارشناسي ارشد روانشاسي بود و در كنار زيبايي صداي خوبي هم داشت ...روز برفي خوبي بود كه هرگز از يادم نخواهم رفت ... مخصوصا آن بخش كه در برف و كولاك گم شديم و ده ها بار دور خودمان د ورداورد و قلعه حسن خان چرخيديم ...

پ ن : شماره ام را با كمال ميل به آنها دادم و قول گرفتم كه پاك بمانند و هر از گاهي از سلامتي و پاك بودن سان باخبرم كنند ...
پ ن 2 : با سپاس از عكاس خوب فاطيما خوش بويي كه اولش مي ترسيد اما كلي با دخترها و زنان كمپ دوست شد ...

اينجا تهران است؛ كمپ ترك اعتياد زنان

زهره حاجيان

برف و كولاك باشد و راه كمپ ترك اعتياد زنان را گم كرده باشي و شرمنده راننده آژانس شوي كه مجبور است چندين بار وردآورد را دور بزند تا برسد به خيابان ولي عصر و در انتهاي كوچه‌اي خود را روبه‌روي درب مركزي ببيني كه از بهزيستي استان تهران مجوز دارد و به 25 بيمار مبتلا به اعتياد كمك مي‌كند تا مواد را كنار بگذراند و به زندگي برگردند.

زنگ را كه فشار دهي چند دقيقه بعد صداي چرخيدن چند باره كليد را مي‌شنوي و جواب سوالت را زماني مي‌گيري كه داخل شوي و ببيني كه چگونه زنان 20 تا 55 ساله كنار هم جمع شده‌اند و به هم كمك مي‌كنند تا پشت غول اعتياد را به زمين برسانند و سالم و قبراق زندگي را از سر بگيرند. گزارش امروز تابناك از كمپ ترك اعتياد زنان با نام بهبود گستران همگام در يكي از غربي‌ترين نقاط تهران در شهرك ورد آورد است.

بفرماييد ناهار...

بوي عدس پلويي كه با كشمش و مرباي هويج وگوشت چرخ كرده تزئين شده تا بيرون كمپ را هم پر كرده و اين نشان مي‌دهد كه وقت صرف ناهار است. ساكنان كمپ دور يك سفره بزرگ نشسته‌اند درست مثل يك خانواده پر جمعيت خانواده‌اي كه همه اعضايش زن هستند و هيچ مردي در اينجا حضور ندارد.
دعوتت كنند كه با آنها سر سفره‌اي كه به‌دليل سردي هوا به جاي سالن غذا خوري در اتاق نشيمن پهن شده بنشيني و ببينند كه از آنها دوري نمي‌كني و دوستشان ‌داري بهتر كنار مي‌آيند و سفره دلشان را باز مي‌كنند.

دانشجوي كارشناس ارشد روانشاسي اينجا چه مي‌كند؟ 

اينجا سن و سال و ميزان تحصيلات مطرح نيست مثلا همين زهرا كه دانشجوي كارشناسي ارشد روانشناسي است و از بد حادثه 5 سال درگير اعتياد و مصرف شيشه بوده و حالا با ميل خودش عزمش را جزم كرده تا مواد را كنار بگذارد.
زهرا مي‌گويد: مادرم دندانپزشك است و پدر كارشناسي ادبيات دارد و بعد از 5 سال مصرف ديدم كه زندگي‌ام در حال نابود شدن است و به صورت خود معرف به اينجا آمدم. » 
زهرا 26 ساله دو دوره 21 روزه است كه در كمپ مانده و دوست دارد كه دوره اش را تمديد كند و در كمپ بماند تا خيالش از ترك اعتياد و نداشتن وسوسه براي بازگشت به اعتياد راحت شود. 
زهرا اگر هم بخواهد نمي‌ تواند ساكت باشد چراكه صداي خوبي دارد و دوستان همدردش نمي‌ گذارند كه ساكت بماند و برايشان باياتي‌هاي تركي نخواند.

زندگي معتادان معمولا خط قرمز ندارد

مريم 41 ساله، 15 سال سابقه تخريب دارد 15 سال تخريب يعني كه در اين مدت طولاني با داشتن يك پسر 20 ساله و يك دختر 15 ساله هرويين و شيشه و قرص مصرف مي‌كرده. او مي‌گويد: معتاد كه باشي هيچ موردي را رعايت نمي‌كني، زندگيت خط قرمز ندارد حتي ممكن است زندگيت گره بخورد به زندگي پسري كه همسن پسر خودت است و مواد مصرف مي‌كند. مريم بهيار بوده و اصلا يادش نيست چطور شد كه به اعتياد روي آورد و 15 سال با آن زندگي كرد. مي گويد: الان هم اگر اينجا هستم و تصميم به ترك گرفته‌ام به اين دلبل است كه پسر و دخترم خجالت مي‌كشند كه مادري معتاد داشته باشند.
مريم شيطنت‌‌هاي زيادي دارد و مدام در حال كاركردن و شادي و رقص است و آرزو دارد بتواند با حذف مواد از زندگيش مادر خوبي براي فرزندانش باشد.

كامل اين مطلب را در اين لينك بخوانيد لطفا و نظر بدهيد ....

http://www.tabnakdn.com/اجتماعی/4932-اينجا-تهران-است؛-كمپ-ترك-اعتياد-زنان
   پ ن :  كاش  بلد بودم و  عكس  هاي  فوق  العاده اي  كه  همكار  عكاسم  از  دختران  كمپ  گرفت  را مي  گذاشتم  تا  ببينيد ...
  پ ن 2 :  قابل  توجه دوستان  جانم  كه  اين  كار  را بلدند  و نيستند كه  كمكم  كنند ....

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ ساعت 17:45نوشته زهره حاجیان |