دل نوشته های یک خبرنگار
داستان ازجایی شروع شد که هفته گذشته 15 بیمار در کلینیک چشم پزشکی رازی به دلیل تزریق داروی آوستین از یک یا دو چشم نابینا شدند.

گزارش من در آرمان :


وزیر بهداشت: برخورد می‌کنیم

آرمان - زهره حاجیان: خبر کوتاه بود و تلخ و انگار همیشه اینطور است که خبرهای کوتاه تلخ و ناگوار باشد: داروهای آلوده بینایی 15 نفر را گرفت. این شاید در قالب نوشتار یک جمله باشد اما یک دنیا درد و رنج و تاریکی پشت آن نهفته است.

داستان ازجایی شروع شد که هفته گذشته 15 بیمار در کلینیک چشم پزشکی رازی به دلیل تزریق داروی آوستین از یک یا دو چشم نابینا شدند. حالا محمود جباروند رئیس بیمارستان فارابی از احتمال تقلبی بودن دارو خبر می‌دهد و می‌گوید: داروی رایج و شناخته شده آوستین که در کلینیک رازی برای بیماران دیابتی و قرنیه چشم تزریق شده، احتمالاً تقلبی بوده و از مراکز نامعتبر تهیه شده است. تا امروز بارها ازمشکلاتی درحوزه دارو و کمبود ها و گرانی ونگرانی‌های خانواده‌ها برای تهیه دارو شنیده و خوانده بودیم اما انتشار خبرتقلبی بودن و به دنبال آن اعلام قاچاق بودن دارو و نابینا شدن 15 نفر باعث دل نگرانی عده زیادی از بیماران و شهروندان شده است . سوال مهم اینجاست که اگر این دارو تقلبی و قاچاق است چگونه توانسته وارد کشور شود و با گذشتن از سد‌های نظارتی و قانونی و کنترل دارو به دست بیماران در یک مرکز معتبر درمانی برسد؟
تزریق اشتباه در سه مرکز
در همین رابطه رئیس بیمارستان فارابی درباره وضعیت بیماران کلینیک رازی گفته بیمارانی که در کلینیک رازی به دلیل تزریق داروی آوستین دچار عفونت چشمی شده بودند ابتدا در همین کلینیک بخش خصوصی تحت عمل جراحی اولیه قرار گرفتند و سپس مجدداً در بیمارستان فارابی پذیرش شدند و بعد از ویزیت مشخص شد نیاز به عمل جراحی مجدد دارند. به گفته جباروند روزانه بیش از 80مورد بیمار تحت تزریق داروی آوستین در این بیمارستان قرارمی‌گیرند و این بیمارستان تنها به عنوان کمک به بیماران دچار مشکل، جراحی انجام داده و تزریق در این بیمارستان انجام نشده است و این اشتباه در کلینیک رازی، بیمارستان نگاه و یک مورد نیز در بیمارستان قزوین گزارش شده است. به نظر می‌رسد این جملات به نوعی شانه خالی کردن از موضوع و تقصیر را به گردن دیگری انداختن باشد. در این راستا روز گذشته سید حسن قاضی‌زاده هاشمی وزیر بهداشت با اشاره به نتیجه بررسی پرونده داروهای آلوده چشمی، گفته است:داروهای آلوده چشم‌پزشکی تقلبی و قاچاق بوده و با متخلفان برخورد می‌کنیم. به گزارش ایسنا او تصریح کرده است:  با بیان اینکه افراد متخلف در این مورد شناسایی شدند، تصریح کرد: با ورود به موقع دستگاههای امنیتی عوامل توزیع داروی آوستین دستگیر شدند. ازطرفی رسول دیناروند رئیس سازمان غذا و دارو گفته منشاء داروی آوستین وارداتی به کشور، شرکت روش سوئیس است که به صورت مجاز وارد کشور شده و آلودگی آن بعید به نظر می‌رسد. نوع تقلبی آن نیز آنقدر به این دارو شبیه است که تشخیص آن برای پزشک هم دشوار است.
حالا این سوال مطرح می‌شود که اگر این دارو‌ها تقلبی نبوده و منشأ آلودگی، ثانویه بوده بنابراین چگونه دارو‌ها آلوده شده‌اند؟
از آنجا که سازمان غذا و دارو به عنوان تنها مرجع دارو‌های وارداتی در آخرین اظهار نظر خود اعلام کرده مدارک بر تخلف مراکز درمانی چشم پزشکی دلالت دارد مشخص نیست تکلیف این 15 نفری که باید تا آخر عمر در دنیای تاریکشان زندگی کنند چیست و آیا توصیه‌هایی که مسئولان برای تهیه دارو از مراکز مجاز می‌کنند درد آنها را تسکین خواهد داد؟
سرنگ مشترک برای 15 نفر!
رئیس انجمن متخصصان داخلی معتقد است احتمالا مشکل به علت عفونت به وجود آمده است. ایرج خسرونیا به آرمان می‌گوید: آنطور که مسئولان دادگستری گفتند علتش عفونت بوده و دارو از یک سرنگ برای 15 نفر استفاده شده که البته در کشورهای دیگر این کار را نمی‌کنند و برای هر بیماراز یک سرنگ استفاده می‌شود. او به احتمال ورود دارو از راه قاچاق اشاره می‌کند و می‌گوید: داروهای قاچاق از کشورهای مختلف وارد کشورمی‌شود اما، بعید می‌دانم که این دارو قاچاق بوده باشد. دارو از یک کارخانه بزرگ و معتبر وارد شده و به نظر نمی‌رسد به دست افراد عادی و به شکل قاچاق وارد شده باشد فقط احتمال دارد زمانی که سوزن سرنگ را داخل دارو کرده‌اند آلوده بوده باشد یا داخل سرنگ آلوده بوده و میکروب در آن مایع رشد کرده باشد. خسرو نیا می‌گوید:علل این اتفاق مختلف است یا اینکه دست انسان در کار بوده یا ماشینی که آن را درست کرده آلوده بوده است و چون در یک کارخانه مهم اروپایی ساخته شده به نظر نمی‌رسد که آلوده یا قاچاق باشد. او ادامه می‌دهد: مسئولان بیمارستان که یک بخش خصوصی است مقصرهستند و بخش خصوصی و دولتی باید همه داروهایشان را از جاهایی تهیه کنند که مجوز بهداشت و درمان داشته باشد یا از مراکز پخش دارو خریداری کنند و اگر غیر از آن مجراها تهیه کرده باشند مسئول فنی و مسئولان بیمارستان مقصرند.

http://armandaily.ir/?News_Id=108910

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 13:11نوشته زهره حاجیان |

 

 گزارش من در روزنامه  آرمان از کمپ ترک اعتیاد مردان در شهران - کوهسار 

 

پشت دیوارهای‌کاهگلی چه‌خبر‌است؟ 
 
زهره حاجیان 
 

آرمان-: کوچه‌های باریک با دیوارهای کاهگلی کوتاه، بوی خاک و نم باران، بافت روستایی خانه‌ها و معابر، مغازه‌های کوچکی که بوی آویشن کوهی می‌دهند و همه چیز می‌فروشند، پیرمردانی که یک گوشه آفتاب گیر را پیدا کرده و از تابیدن گرمای کم‌رمق آفتاب زمستانی دلشان گرم می‌شود و دستفروش‌هایی که گردو و بادام می‌فروشند و خریداری ندارند، همه تصاویری است که در مسیر رفتن به محله سر آسیاب و انتهای کوچه حبیب‌ا... روستایی در کوهسارمی‌بینیم. بیشتر تهرانی‌ها منطقه کوهسار در شهران را با باغ‌های توت و فضایی دنج و امن برای گذران روزهای تعطیل می‌شناسند و شاید کمتر بدانند که در انتهای روستاهای کوهسار سه کمپ ترک اعتیاد فعالیت می‌کند و کمپ «رهایافتگان زندگی دوباره» یکی از آن کمپ‌هاست.

همین چند سال پیش بود که خبر تاسیس و راه‌اندازی کمپ‌های ترک اعتیاد منتشر شد و معتادانی که علاقه‌مند به ترک اعتیاد خود بودند می‌توانستند با مراجعه به کمپ‌ها اعتیادشان را ترک کنند. در مدت کوتاهی خانواده‌ها به این مراکز اعتماد کردند و با اعتماد كامل عضو مصرف‌كننده خانواده را به اين مراكز فرستادند. محوطه را آب و جارو کرده‌اند و بر در و دیوار پرچم ملی ایران آویخته‌اند اما نه برای حضور بهار. قرار است همه مدیران و مسئولان کمپ‌های مجوزدار تهران دراین کمپ جلسه بگذارند و لابد ازعملکرد خود بگویند جلسه‌ای که پشت درهای بسته انجام می‌شود.

وام اشتغال 15 میلیونی برای بهبودیافتگان

درحال حاضردر تهران 43 کمپ ترک اعتیاد با مجوز سازمان بهزیستی و حدود 300 کمپ بدون مجوز مشغول ارائه خدمت به معتادانی هستند که می‌خواهند اعتیاد خود را کنار بگذارند. مدیر کمپ «رهایافتگان زندگی دوبار» با بیان این مطلب می‌گوید: کمپ‌هایی که از سازمان بهزیستی مجوز دریافت کرده‌اند مجهز به امکانات کامل‌تری هستند و در پروسه درمان اعتیاد فقط به ترک مواد در یک دوره فکر نمی‌کنند و از راهنمایی‌های روانشناسان و مددکاران استفاده می‌کنند. محمد بهاری با اشاره به اینکه در کنار جلسات توجیهی و درمانی به اشتغال و کاریابی بهبودیافتگان نیز کمک می‌کنیم، می‌گوید: تا امروز40 نفر از بهبودیافتگان به سازمان فنی حرفه‌ای معرفی شده‌اند آنها پس از پایان دوره‌های مربوطه و گرفتن مدرک می‌توانند از صندوق مهر رضا(ع) 15 میلیون تومان وام اشتغال بگیرند و با کار کردن به زندگی عادی خود برگردند.

راه رفتن روی سنگ سخت است

زمین محوطه پراز سنگریزه‌های کوچک و بزرگ است و راه رفتن کمی سخت. معتادان روی مبل‌هایی که کنار دیوار کوتاه کاهگلی چیده شده نشسته‌اند و آفتاب می‌گیرند. یکی بدون اینکه سرش را بالا بیاورد و نگاهت کند، می‌گوید: راه رفتن روی سنگ سخت است، باید دمپایی بپوشید، راست می‌گوید. یکی با صدای آرام‌تری می‌گوید: آدم یاد تنور سنگکی می‌افتد و ریزریز می‌خندد. اسمش امیرحسین است 21 ساله و ابایی ازنوشتن اسمش در روزنامه ندارد و به عکاس اجازه می‌دهد که هر چقدردلش می‌خواهد از اوعکس بگیرد. سه سال تخریب داشته و گرس و گل و ماری جوانا مصرف می‌کرده سه بار هم در کمپ‌های شخصی و بدون مجوز بستری شده اما موفق به ترک مواد نشده است. امیر می‌گوید: آن دو جا اذیتم می‌کردند، کتک می‌زدند و همین رنجش‌ها و عذابی که در کمپ دیدم باعث شد دوباره مصرف کنم. یک بار مرا نیم ساعت زیر آب سردکن نگاه داشتند؛ دست و پاهایم را زنجیر کرده بودند تا نتوانم حرکت کنم خیلی سخت بود اما دیگر به خودم قول داده‌ام ترک کنم اینطور نمی‌شود زندگی کرد. او جدایی پدر و مادرش و مشکلاتی که پس از طلاق آنها به سرشان آمد را دلیل اصلی تمایل به موادمخدر می‌داند و می‌گوید: پدرم بعد از طلاق، من و دو خواهر و مادرم را از خانه بیرون کرد. مادرم خانه‌‌ای اجاره کرد و ما را زیر بال و پر خود گرفت اما من خیلی غصه می‌خوردم و وجود دوستان بد هم باعث شد که به سمت مصرف مواد بروم. به گفته معتادان دیگرکمپ، امیرخیلی فکرمی‌کند و به نتیجه‌های خوبی می‌رسد. او می‌گوید: اینها واقعیت زندگی من هستند باید ترک کنم و به زندگی عادی برگردم و کنار مادر و خواهرانم باشم.

اعتیاد به‌دلیل تنهایی!

حسین کریمی، کارمند یکی از شرکت‌های مهم است و به علت تخصص او در برق و امور فنی و داشتن سابقه کار و اخلاق خوب از 20 سال پیش مشغول به کار بوده اما پس از 20 سال مصرف مواد خسته شده و تصمیم به ترک گرفته است. حسین اولین‌بار است که درکمپی بستری می‌شود و اصلا اولین‌بار است که مواد را ترک می‌کند. اومی‌گوید: در همه 40 سال عمرم همه نوع موادمخدر و صنعتی را استفاده کردم و دلیل استفاده‌ام تنهایی بود. کریمی در مورد دلیل تمایل به ترک مواد را خستگی و دردهای شدید جسمانی‌اش عنوان می‌کند و می‌گوید: از چند ماه پیش کمرم خم شد و دولا مانده بودم. با درد وحشتناک کار می‌کردم تا اینکه خود را زیر چرخ‌های قطار انداختم تا از این زندگی راحت شوم اما نجاتم دادند و برادرم مرا به این کمپ آورد و امروز 41 روز است که پاک هستم.

نسخه‌خوان بودم، شیشه گرفتارم کرد

محمدرضا 27 ساله از بهبودیافتگان دوره‌های قبل است که برای سر زدن به کمپ آمده است. او از دو سال پیش شیشه مصرف می‌کرده و همین عامل باعث شده که همسرش چندین‌بار خانه را ترک کند اما از 3 ماه پیش که به صورت جدی مواد را کنار گذاشته زندگی خوبی دارند. محمدرضا می‌گوید: سال‌ها در داروخانه کار می‌کردم و نسخه‌خوان بودم و خوشحالم که با ترک مواد به زندگی برگشته‌ام و کاش بتوانم به کار قبلی خود برگردم.

قرص‌هایی که از شیشه هم خطرناک‌تر است

دوره‌های ترک اعتیاد در کمپ‌ها 28 روز است واگر بیمار یا خانواده‌ها مایل باشند می‌توانند دوره را تمدید کنند و دو و حتی سه دوره را در کمپ بمانند. روانشناس کمپ با بیان این مطلب می‌گوید: مددجویان پس از سم زدایی در دوره‌ها و جلسات روانشناسی شرکت می‌کنند. هما هماوندی با اشاره به اینکه اعتیاد ریشه در مسائل دیگر اجتماعی دارد می‌گوید: بسیاری ازمعتادان بیماری‌هایی همراه دارند و برخی از بیماری‌های روحی و روانی رنج می‌برند به‌عنوان مثال تعدادی از معتادان بیماری اختلال سلوک دارند که فرد از کودکی دچار آن می‌شود و تا دوران بزرگسالی با خود دارد. او تاکید می‌کند: برخی از افراد به‌دلایل مختلف مانند ابتلا به سرطان یا ام‌اس یا نقص عضو معتاد می‌شوند یا حتی برخی از معتادان به‌دلیل تشنج در کودکی و تجویزو مصرف اشتباه داروی رایج این بیماری در بزرگسالی به سمت مواد محرک کشیده می‌شوند. در کنار این جوانانی که در خانواده‌های معتاد زندگی می‌کنند از مواد سیاه مورد استفاده پدر خانواده به سمت مواد صنعتی روی می‌آورند و چون مصرف این مواد بو و سر وصدا دارد از قرص‌های جایگزین مانند LSD استفاده می‌کنند که از شیشه هم خطرناک‌تر است و متاسفانه نوجوانان در مدارس از آن استفاده می‌کنند. هماوندی فاصله بین‌نسلی را یکی از دلایل اعتیاد می‌داند و می‌گوید:نسل گذشته و نسل امروز فاصله عمیقی میان خود احساس کرده و خود را قربانی می‌دانند به این معنی که پدر و مادر معتقدند در زمان آنها پدرسالاری بوده و الان فرزندسالاری است و خود را قربانی شرایط می‌دانند و نوجوانان و جوانان هم عنوان می‌‌کنند که پدرو مادر ما را نمی‌فهمند و قربانی شده‌اند و در نتیجه به اعتیاد روی می‌آورند. او می‌گوید: کسی را نمی‌توانید پیدا کنید که با صراحت بگوید که با قدرت به سمت موادمخدر رفته و خوب کرده و دوست داشته و معمولا کسانی که مشکل داشته‌اند و اعتماد به نفسشان پایین بوده و احساس کم‌ارزشی می‌کرده‌اند به سمت اعتیاد گرایش پیدا می‌کنند. در این کمپ دوره‌های کسب اعتماد به نفس، مهارت حل مشکل، مهارت کنترل خشم، مهارت مقابله با وسوسه، مقابله با لغزش و مهارت نه گفتن برگزار می‌شود و روانشناسان و مددکاران مرکز به بیماران کمک می‌کنند تا مهارت‌های لازم را کسب کنند.

معتادان از 18 تا 47 ساله‌اند

کمپ دارای اتاق سم‌زدایی، سالن بهبودی، آشپزخانه و محوطه ورزشی با تور والیبال و میز تنیس است. مدیر کمپ با بیان این مطلب می‌گوید: ظرفیت کمپ 40 نفر است اما در حال حاضر به‌دلیل نزدیک شدن به عید 16 بیمار داریم. میانگین سنی بیماران 18 تا 47 ساله است که بیشتر مواد محرک و شیشه مصرف می‌کردند بیشتر بیماران متاهل بوده و به‌دلیل اعتیاد همسرانشان جدا شده‌اند. بهاری هزینه سنت برای هر بیمار را 400 هزار تومان عنوان می‌کند و می‌گوید: 50 تا 100 هزار تومان هم در صورت تمایل از خانواده‌ها به‌عنوان خرج بوفه گرفته می‌شود و بیماران می‌توانند از بوفه خرید کنند.

http://armandaily.ir/?News_Id=108791
 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 15:29نوشته زهره حاجیان |

 

 

به قول عین القضات عزیزم این روزها هر چه می نویسم  پنداری دلم خوش نیست ...

 

در عجبم از آدم های  روزگار که مهربانی از یادشان رفته چنانکه عزت نفس  و اعتمادشان  به یکدیگر ....

 

این روزها کسی قدر دان نیست مردم  عصر من به غلط یاد گرفته اند بالا رفتن و پیشرفت کردن به معنی گذاشتن پا و  بالا رفتن از شانه های دیگرانی است که شانس با آنها یار نبوده و صادقانه کار کرده  و زحمت کشیده اند و تن به خواست های نامعقول نداده اند ...

کارکردن در حوزه منابع طبیعی کشورم آرزویی بود که سالها در دلم می پروراندم  اینکه بتوانم شاهد جوانه زدن نهالی شوم  یا  درختی را از دستهای ناجوانمردانه تبر به دستی  نجات دهم  دلم راپر از شادی می کرد  دوست داشتم آنقدر قدرت داشته باشم  تا مانع  آقایانی شوم که  شبانه جنگل ها  از بین می  برند تا برای فرزندان  عزیزشان  ویلاهای شیک بسازند..

کاش می توانستم دریاچه ارومیه  را  نجات دهم و هامون را پر آب ببینم   دلم غنج می زند  که  بشوم کابوس شکارچیانی که به جان حیوانات زیان بسته  می افتند و....

 نمی گذارند دوست...  نمی گذارند... عین القضات عزیزم خوب گفتی  در رساله عشق  که نمی دانم  بیشتر آنچه این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم نبشتنش بهتراست از نا نبشتنش؟

 

ای دوست ،نه هر چه درست و صواب بوُد،،روا بُود که بگویند ....و نباید که در بحری

افکنم خود را که ساحلش پددید نبوَد ...

این روزهاهم می نویسم عین القضات عزیزم  - اما راستش  مثل تو   - چیزها نویسم "بی خود " که چون "  واخود " آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور...

 

ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت ....حقا و به حرمت دوستی ،که نمی دانم که این که می نویسم  راه  سعادت است می روم یا راه  شقاوت.....

 

 این  روز ها سخت دلگیرم و پریشان  نمی‌شود یا نمی گذارند هر دو یک معنی دارد  از این پس بیشتر از جنگل های وطنم  که آتش می گیرند و  ناغافل می سوزند خواهم نوشت... از بلوط هایی که ایستاده  می میرند و  از شنزارهای روان اصفهان که طاق ها مانع هجومشان  به  روستاها

می  شوند و...  هنوز و تا همیشه می نویسم  و  چون فعلا  صفحه ای در روزنامه ( برای  این حوزه  خاص )ندارم  در اینجاو شبکه های اجتماعی می نویسم  و  می دانم که بیشتر خوانده می شود ...

در آخر ...چون احوال عاشقان نویسم نشاید !!چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید!!!

 

و هر چه نویسم هم نشاید !واگر هیچ ننویسم هم نشاید !و اگر وا گویم  نشاید واگر خاموش گردم هم نشاید !

 

 مانده  ام  به این بیت چکنم که در مغزم رژه می رود و گریبانم را رها نمی کند :  سر به زیر وساکت وبی دست وپا می رفت دل  ....

 

 

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 23:38نوشته زهره حاجیان |

 

زیر پوست شهر ...

 

این گزارش را دوست دارم ....کارتن خواب های تهران زخم های عمیق شهر من هستند 

گزارش من در روزنامه آرمان و همراهی با کارتن خواب های شهر تیتر من البته این نبود ...

می‌خواهیم زندگی‌کنیم

آرمان- زهره حاجیان: ساعت‌دیواری خانه‌ها که 12 بار بنوازد معمولا همه فارغ از کار و خستگی‌های روزانه می‌خوابند اما، زیر پوست شهر اتفاقات غریبی درحال رخ دادن است؛ در این اتفاقات که به رخدادهای فیلم‌های سینمایی می‌ماند، عده‌ای که کم هم نیستند، بیدارند و پژمرده و خسته در پناه آتشی که روشن کرده‌اند خنزرپنزرهای خود را جابه‌جا می‌کنند؛ قوطی‌های خالی تن‌ماهی، شیشه‌های خالی نوشابه، ساعت‌های زنگ‌زده، جعبه‌های خالی شیرینی و نایلون‌های نان خشک و کپک‌زده تمامی دارایی کسانی است که نام کارتن‌خواب را ازآن خود کرده‌اند و سرپناهشان در سرما و گرما زمین خشک و سفت است.

درهمین کلانشهر که سال‌هاست نام پایتخت را یدک می‌کشد، عده‌ای هم هستند که منتظر روزهای سه‌شنبه‌اند تا نیسانی از راه برسد و عده‌ای غذای گرمی دست‌شان بدهند، برایشان آرزوی سلامتی کنند و بگویند برو به امید خدا. کارتن‌خواب‌های تهران ظاهرا کم نیستند. این را خیابان‌های شهر و گرمخانه‌هایی که در شهر فعالیت می‌کنند، گواهی می‌دهند اما، هنوز کسی آمار دقیقی از آنها ارائه نداده است. ده‌ها و اگر اغراق نکنیم، صدها نفر در پایتخت سه‌شنبه‌شب‌ها را دوست‌تر می‌دارند آنها می‌دانند که به‌زودی نیسان آبی‌رنگی می‌رسد با یک جوان خوش‌تیپ که پشت آن نشسته و سرش را از سرما در یقه کاپشن پنهان کرده است. آنها می‌دانند که به‌زودی می‌آیند تا غذای گرمی به آنها بدهند و پتویی که به زندگی آنها گرما بخشد و مهم‌تر از آن اگر از ادامه این وضع خسته شده باشند اعلام آمادگی کنند و به سرای امید منتقل شوند. دادن غذا و میوه به کارتن‌خواب‌های پایتخت وارد یازدهمین سال فعالیت جمعیت طلوع بی‌نشان‌ها شده و تقریبا همه کارتن‌خواب‌های پایتخت آنها را می‌شناسند و منتظر می‌مانند تا ساعت از 12 نیمه‌شب سه‌شنبه‌ها بگذرد و جوانانی با لبخند و احترام ظرف غذایی به دستشان بدهند.
کارتن‌خواب‌ها به ما اعتماد کرده‌اند...
ادامه گزارش :

http://armandaily.ir/?News_Id=106431

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 12:32نوشته زهره حاجیان |

این گزارش را دوست دارم ....کارتن خواب های تهران زخم های عمیق شهر من هستند 
گزارش من در روزنامه آرمان و همراهی با کارتن خواب های شهر تیتر من البته این نبود ...

می‌خواهیم زندگی‌کنیم

آرمان- زهره حاجیان: ساعت‌دیواری خانه‌ها که 12 بار بنوازد معمولا همه فارغ از کار و خستگی‌های روزانه می‌خوابند اما، زیر پوست شهر اتفاقات غریبی درحال رخ دادن است؛ در این اتفاقات که به رخدادهای فیلم‌های سینمایی می‌ماند، عده‌ای که کم هم نیستند، بیدارند و پژمرده و خسته در پناه آتشی که روشن کرده‌اند خنزرپنزرهای خود را جابه‌جا می‌کنند؛ قوطی‌های خالی تن‌ماهی، شیشه‌های خالی نوشابه، ساعت‌های زنگ‌زده، جعبه‌های خالی شیرینی و نایلون‌های نان خشک و کپک‌زده تمامی دارایی کسانی است که نام کارتن‌خواب را ازآن خود کرده‌اند و سرپناهشان در سرما و گرما زمین خشک و سفت است.

درهمین کلانشهر که سال‌هاست نام پایتخت را یدک می‌کشد، عده‌ای هم هستند که منتظر روزهای سه‌شنبه‌اند تا نیسانی از راه برسد و عده‌ای غذای گرمی دست‌شان بدهند، برایشان آرزوی سلامتی کنند و بگویند برو به امید خدا. کارتن‌خواب‌های تهران ظاهرا کم نیستند. این را خیابان‌های شهر و گرمخانه‌هایی که در شهر فعالیت می‌کنند، گواهی می‌دهند اما، هنوز کسی آمار دقیقی از آنها ارائه نداده است. ده‌ها و اگر اغراق نکنیم، صدها نفر در پایتخت سه‌شنبه‌شب‌ها را دوست‌تر می‌دارند آنها می‌دانند که به‌زودی نیسان آبی‌رنگی می‌رسد با یک جوان خوش‌تیپ که پشت آن نشسته و سرش را از سرما در یقه کاپشن پنهان کرده است. آنها می‌دانند که به‌زودی می‌آیند تا غذای گرمی به آنها بدهند و پتویی که به زندگی آنها گرما بخشد و مهم‌تر از آن اگر از ادامه این وضع خسته شده باشند اعلام آمادگی کنند و به سرای امید منتقل شوند. دادن غذا و میوه به کارتن‌خواب‌های پایتخت وارد یازدهمین سال فعالیت جمعیت طلوع بی‌نشان‌ها شده و تقریبا همه کارتن‌خواب‌های پایتخت آنها را می‌شناسند و منتظر می‌مانند تا ساعت از 12 نیمه‌شب سه‌شنبه‌ها بگذرد و جوانانی با لبخند و احترام ظرف غذایی به دستشان بدهند.
کارتن‌خواب‌ها به ما اعتماد کرده‌اند...
ادامه گزارش :

http://armandaily.ir/?News_Id=106431

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 12:31نوشته زهره حاجیان |

 

ساعت ها بعد از برگشتن از گرمخونه ای که حالا نامش شده مدد سرا به مردانی می اندیشیدم که روزی نان آور و افتخار خانواده هایشان بودند و این روزها نام کارتن خواب را گرفته اند .

ساعت 6 عصر برایشان اوج دلگرمی و خوشحالی است تا مگر  در این روزهای کمی سرد سرپناهی داشته باشند و به روزگار خود فکر کنند ...

گزارش من در روزنامه آرمان از مدد سرای رازی یک ایستکاه مانده به میدان گمرک را بخونید لطفا ...

ازآن بالا به ما هم نگاه کنید

آرمان- زهره حاجیان: همه جا هستند. همین گوشه و کنار شهر و کنار ما زندگی می‌کنند؛ هر روز می‌بینمشان. گاه بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذریم و گاهی با انزجار نگاهشان می‌کنیم و یادمان می‌رود این مردان که حالا سردر گریبان فرو برده‌اند و دستانشان از سرما ذق‌ذق می‌کند و با تلنگری فرو می‌ریزند، روزی مرد خانه‌‌ای گرم بوده‌اند و همسر و فرزندانشان به آنها افتخار می‌کردند. ساعت 6 عصر برای خیلی از ما ساعت فراغت از کار و خستگی کارکردن روزانه است اما، این ساعت برای گروهی که کم هم نیستند بهترین زمان شبانه‌روز است. خمیده و ناتوان قدم‌های بلند برمی‌دارند تا پس از یک روز پرسه‌زدن در خیابان‌ها و خم‌شدن در سطل‌های زباله مکانیزه خود را به مکان امنی برسانند که به‌تازگی باز شده و هدفش پناه دادن به افراد بی‌خانمان و کارتن‌خواب‌های شهر است. در کنار مددسراهای بزرگ بهمن، خاوران و مددسرای شهید دوران که فرامنطقه‌ای هستند، مددسرای رازی یکی از 18 مددسرایی است که در تهران احداث شده و از ساعت 6 تا 10 شب میزبان کارتن‌خواب‌ها و البته افرادی است که توانسته‌اند اعتیاد را ترک کنند است. نامشان هرچه باشد در اصطلاح عوام کارتن‌خواب نام گرفته‌اند وقتی بتوانی بروی درکنار تک‌تک آدم‌هایی که برای پذیرش در مددسرا باید اول به طبقه پایین بروند و حمام کنند و لباس راحتی بپوشند می‌بینی که هر کدام برای خودشان کسی بوده‌اند و نان‌آور خانواده و مورد تائید مردم. مددسرای رازی برعکس تصورات ما بزرگ نیست اصلا بزرگ نیست. اینجا دو باب مغازه بود که بالای سرویس‌های بهداشتی ساخته شده بود تا هزینه‌های حفظ و نگهداری ازسرویس‌های بهداشتی عمومی که به دستور شهردار تهران ساخته شده بود را تامین کند که با استفاده نشدن از آن تبدیل به مکانی برای تجمع معتادان و استفاده مواد شده بود و با همت اداره آسیب‌های اجتماعی شهرداری بازسازی و تبدیل به مددسرا شد. پیش‌تر نام مراکز اقامت شبانه افرادی که دچار آسیب‌های اجتماعی شده بودند گرمخانه بود اما چه فرقی می‌کند نامش گرمخانه باشد یا مددسرا و نامشان از کارتن‌خواب به مددجو تغییر کرده باشد. آنچه برای مردان و زنانی که خانه و کاشانه‌ای ندارند داشتن یک سرپناه گرم و خوردن غذایی است تا از سرما و گرسنگی نمیرند و روی تخت گرم و نرمی که برایشان تدارک دیده‌اند به روزهای آوارگی و لرزیدن از سرما در پارک‌ها یا زیر پل‌ها بیندیشند شاید هم به روز‌های پیش برگردند، روزی که با هزار امید و آرزو صفحات بزرگ دفتر ثبت ازدواج را امضا می‌کردند. برای غلامرضای 53 ساله که 8 فرزند و 5 داماد و 9 نوه دارد، فرقی نمی‌کند نامش مددجو باشد یا رهپو؟ به نظرخودش او مردی است که به پیشنهاد همسرش زار و زندگی و خانه و مغازه را در اهواز جا گذاشته و به کرج کوچ کردند و غربت به آنها نساخت و از نظر همسرش او مرد معتادی است که نمی‌توانست هزینه زندگی را تامین کند و از دو سال و نیم پیش از او جدا شد.... ادامه گزارش را در این لینک بخونید http://armandaily.ir/?News_Id=105759

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 12:56نوشته زهره حاجیان |

با لحظه لحظه این گزارش درد کشیدم ضجه زدم .. معتاد شدن زنان در جامعه فاجعه آمیز تر از مردان است ...باور کنید http://iscanews.ir/print/42750/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ ساعت 12:39نوشته زهره حاجیان |

یادداشت یک خبرنگار

...ما معتادیم !/  زهره حاجیان*


 

 یکم : سخت است و گاه طاقت‌فرسا... و به جرات می‌توان گفت کسی که وارد حوزه نوشتن می‌شود به سادگی نمی‌تواند دست از نوشتن بردارد و به کار دیگری مشغول شود.

 دوم: نوشتن کار آسانی است به شرطی که معتاد نوشتن شده باشی و تمام هم و غمت شده باشد تهیه خبر و گرفتن گزارش و نوشتن یادداشت و تحلیل و..

 سوم: نوشتن کار آسانی است اما نوشتن از دردها و آسیب‌های اجتماعی و رنج‌های مبتلابه جامعه مطمئنا کار آسانی نیست. نوشتن از اماکن و افراد خاص (مراکز نگهداری از معلولان، خانه سالمندان، کمپ‌های ترک اعتیاد، زندان‌ها، شیلترها و...) جسم و روحت را درگیر می‌کند و یک زمانی می‌رسد که می‌بینی آن ها جزیی از  زندگیت شده‌اند و ناخودآگاه به آن ها و مشکلات و درگیری‌های آن ها فکر می‌کنی.

چهارم: خیلی سریع اتفاق می‌افتد، خیلی سریع‌تر از آن که فکرش را بکنی و یک وقت می‌بینی که همه فکر و ذکرت شده نوشتن و نوشتن و باز هم نوشتن.

پنجم: خبرنگار که باشی حتی نوع نگاه و تفکرت فرق می‌کند اسم خیابان‌ها، خراب بودن آسفالت‌ها، نیمه‌تمام ماندن پروژه‌های آموزشی به جا مانده از دولت قبل، معماری خانه‌ها، راه رفتن و حرف زدن مردم، زیباسازی شهر، مبلمان شهری، نقاشی‌های دیواری، تکدی‌گران، کودکان کار و خیابان، بازار و باربرانش، کلانتری‌ها و دادسراها، اتوبوس‌ها و مترو و دست‌فروشانی که از ترس ماموران اجناسشان را پنهان می‌کنند. اسید، اسید، اسیدی که می‌ریزند توی چشمت و وادارت می‌کنند که بنویسی.

 ششم: افتادن در جرگه خبر و خبرنگاری اتفاق خوبی است که نصیب کمتر کسی می‌شود و نوعی اعتیاد به شمار می‌رود. کاش معتادان حوزه نوشتار را دریابند.

 هفتم : ما ... معتادیم !

لینک نوشته من در ایسکانیوز : http://iscanews.ir/news/128154/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ ساعت 17:20نوشته زهره حاجیان |

 

یادداشت من در ایسکانیوز :

خبرنگار بهزیستی که باشی دلت دیگر مال خودت نیست  و در گوشه گوشه آن مهر افرادی جا می کند که به نوعی محرومند.

نوشتن کار سختی  نیست اما وقتی قرار باشد در مورد افرادی خاص بنویسی کار کمی  متفاوت می‌شود. مثلا نوشتن از کسانی که  ته ته  دلشان  رودخانه آرامی جریان دارد و  موج‌های کوچکش هر لحظه آرامش  را به جانشان می‌ریزد کمی  سخت است . این آدم‌ها  زیاد  نیستند اما می‌توانند با کارشان  دل  ده‌ها ، صدها و  هزارها  کودک   تا سالمند را شاد کنند .

این آدم‌ها زیاد نیستند اما می‌توانند  در یک  زمان  لبخند رضایت را  به  لب‌های  هزاران  مددجو هدیه کنند. می‌توانند مهر بکارند و عشق درو کنند .

دل این آدم‌ها که زیاد هم  نیستند و ما نامشان را گذاشته ایم مادریار و مددکار و کارمند سازمان بهزیستی  بدون شک به جایی وصل است که اگر  وصل نبود نمی‌توانستند با کمترین امکانات  بالاترین خدمات را انجام دهند و ته دلشان هی  تکرار کنند ما با خدا معامله کرده ایم و نگهداری و سرویس دادن به معلولان و سالمندان  که فرشته های روی  زمین هستند افتخار ماست.

خبرنگار حوزه بهزیستی که باشی و نقشه تهران را به دستت بدهند ناخودآگاه  چشمت به دنبال  نشانی مراکز سازمان می‌گردد و در ذهنت سالمندان ،معلولان و کودکان و نوجوانان بی‌سرپرست و... تصویر می‌شود  و دلت وادارت می‌کند که ازآنها بنویسی و از دغدغه های آنها ...

یادت می‌افتد که  مردان و زنانی را دیده ای که با همه وجود و از ته دلشان به مددجویان کمک می‌کنند . برایشان هم فرقی نمی‌کند که  کنار نامشان نوشته شود رییس یا معاون و مدیر و یا مددکار و مادریار و پدریار ...

خبرنگار بهزیستی که باشی دلت  برای مددجویان و مسئولان و مددکاران بهزیستی تنگ می‌شود و مترصد فرصتی هستی تا به مراکز سر بزنی و بنشینی پای درد و دل ساکنان مراکز و....

خبرنگار حوزه بهزیستی که باشی حتی دلت برای سنجاق زیر چارقد سفید و گلدار سالمندانی که در مراکز زندگی می‌کنند تنگ می‌شود  باور کنید ....

*خبرنگار سرویس اجتماعی 

  اینم لینک  یادداشت : http://iscanews.ir/news/103739/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%87

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 17:42نوشته زهره حاجیان |

 

  یادداشت من در ایسکانیوز به مناسبت روز  جهانی ناشنوایان :

 

نوشتن کار سختی نیست اما وقتی که قرار باشد از افرادخاص بنویسی وضعیت کمی فرق می‌کند زمانی که  بخواهی در مورد افرادی با نیازهای  ویژه بنویسی باید بیشتر دقت کنی باید مراقب باشی  تا  کلمه هایت دلشان را نلرزاند  باید حق و حقوق شان را بدانی و به آن معتقد باشی تا بتوانی با کلامت ، با قلمت و با قدمت  از حقوقشان دفاع کنی .

 

اما نوشتن ازآنها همیشه هم آسان نیست و برای بودن درکنارشان همیشه مسیرهموار و راحتی را پشت سر نمی‌گذاریم خبرنگار حوزه معلولان که باشی و حوزه کاری‌ات  مقوله معلولیت باشد تصدیق می‌کنی  که برای بودن در کنارشان باید گاه اتفاقات سختی را تحمل کنیم و اعتراف می‌کنی که با همه مشکلات نمی‌توانیم براحتی کنارشان بگذاریم نمی‌توانیم براحتی از کنار توانایی‌ها، حس خوب و انرژی مثبت و بیان درخواست‌های بحق‌شان بگذریم راستش  را بخواهید نمی‌توانیم حوزه نوشتارمان را تغییردهیم و دیگر از آنها ننویسیم .

 

نوشتن کار سختی نیست اما وقتی که قرار باشد از افراد با نیازهای ویژه بنویسی باید گوشه ای  بایستی و به رفت و آمد و نگاه و رفتارشان نگاه کنی باید دل بدهی به حرف‌هایشان که گاه به سختی  بیان می‌شود و سعی می‌کنند با حرکات دست و  صورت حرف هایشان را منتقل  کنند . باید  دستت با عصای  سفیدشان آشنا باشد باید  خط  بریل را حس  کرده باشی و برجستگی  هایش رادیده باشی هر چند فکر کنی که همه برجستگی ها شبیه هم است...

 

باید پا به پای ویلچرشان راه  بروی و قدم هایت را کمی آرامتر برداری .باید بتوانی درخواست‌های به جایشان را از پشت سکوت‌شان بشنوی ، باید بتوانی فریاد را از نگاه‌شان بخوانی ، باید  بتوانی اصوات  نامفهومی که از لبانشان  خارج می‌شود و دست‌هایشان به کمک می‌آیند  را بفهمی ، باید بتوانی دست‌های مهربانشان را بگیری و در کنارشان از حق و حقوقشان دفاع کنی.

 

مهمترین مشکل این گروه که خود را مظلومترین گروه  معلوان می‌دانند نداشتن رابط  برای ارتباط برقرار کردن است و متاسفانه گروهی که زبان اشاره می دانند و دوره هایشان را گذرانده اند را  سازمان بهزیستی و  نهادهای مربوطه علیرغم نیازشان استخدام نمی‌کنند .

 

تقویم های هر سال را که ورق بزنی به مناسبت هایی می رسی که با رنگ قرمز ثبت شده  برخی از  این مناسبت ها باعث بوجود آمدن جرقه امیدی در دل  گروهی از افراد می شود مناسبت‌هایی مانند  روز جهانی  ناشنوایان .

 http://iscanews.ir/news/95851/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2

امروز  روز جهانی ناشنوایان است ...

 

* خبرنگار سرویس اجتماعی

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ ساعت 14:10نوشته زهره حاجیان |

 


دشوارترین شکنجه

این بود

که ما

یک ...یک

به درون خویش

تبعید شدیم...

 

پ ن 1: چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید..

 پ. ن 2 : که  بگویم  که  به  جان امده  از  دوری  دوست

 خود محال  است که  بی دوست  مرا جانی  نیست ..

 پ.ن 3: آهسته  دعا  نتوان  کرد ....

.....

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۳ ساعت 14:19نوشته زهره حاجیان |

 

 

  آفـــــــــــــــــــــــــــــرین  به آرام    عزیزم  ...

حتی از بعضیهایی هم که هیچ خاطره ای نداری یا لااقل خاطره و یاد ِدندان گیری نداری ، باز هم، ثبت می شود بر جریده ی دلت دوامِشان.

وای به بعضیهایی که ازِشان بهترین خاطره های عمرت را داری... وای بر حال ِ جریده ی دلت اگر یک روزی، ناگهانی وشوک برانگیز بخواهند که فراموشی بگیرد...

یکی بیاید به این آدمهای ِخوب ِثبت شده بر جریده ی دلی که ترس از رفتن ونبودنشان همیشه به جان ِآدم است بفهماند جریده ی دل مگر جای این بازیهای غم انگیز ِناصواب است...؟!

اصلاً یکی بیاید به این آدمهای خاطره ساز ِحاضر به یراق ِ رفتن و نبودنی که اساس ِحرفها و دلایلشان منطقی ست بفهماند آلزایمر با جریده ی ِهمیشه عاشق ِدل با هم یک جا جمع نمی شوند... جمعشان می شود اجتماع ِنقیضین که آن هم محال است...این را من نمیگویم ..منطقیون گفته اند...!!

 

 پی  نوشت : 
درد تاریكی ست، درد خواستن 


رفتن و بیهوده خود را كاستن...

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] جمعه هفتم شهریور ۱۳۹۳ ساعت 15:58نوشته زهره حاجیان |

 

اگر يک نفر


هر آنچه که


از درونش برمى آيد را بنويسد


بى شک از درون او


کسى رفته است... !

 

 ايلهان برک 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۳ ساعت 9:44نوشته زهره حاجیان |

 

مطلب منو تو ایسکانیوز بخونید ...

 

دسته گل‌های اهدایی روزنامه نگاران از محل سقوط هواپیما جمع شد

 

تهران-ایسکانیوز: چیز زیادی از مسافران هواپیمایی که به سمت طبس نرفته سقوط کرد نمانده و سربازانی که می‌گویند از بالا دستی‌هایشان دستور می‌گیرند حتی نمی گذارند عکاس‌ها از دسته گل‌های زرد و سرخ و صورتی که خبرنگاران خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها کنار دیوار بتونی محل سقوط هواپیما گذاشته اند عکس بگیرند و خبرنگاران از دیوار بتونی که اهالی می گویند دیشب نصب شده بنویسند. رنگ دیوار بتونی با بقیه دیوارهای کناری فرق دارد و روی دیوار بنر بزرگی هشدار می‌دهد که : لطفا نزدیک نشوید ،خطر ریزش دیوار بتونی.

روی سکوی کنار دیوار چند تکه لباس و کلاه و ماسکی آبی رنگ و کناره کفشی که آرم آدیداس دارد دیده می‌شود .

عکاسی با صدای بلند می‌گوید:« بیایید سر دوشی خلبان است انگار و تکه گوشتی که به سر دوشی جسبیده شده دل همه خبرنگاران و رهگذران را ریش می کند.»

عکاسان به زحمت از بلندی کنار دیوار بتونی بالا رفته اند تا از درز دیوار لاشه هواپیما را ببینند و عکاسی کنند که 3 سرباز با ماشین شخصی سر می‌رسند و بدون کلمه ای حرف دسته گل‌ها را بر می‌دارند و به صندوق عقب ماشین منتقل می‌کنند و اعتراض و صدای بلند عکاسان و خبرنگارانی که می‌گویند مجوز لازم را دارند در دهانشان می‌ماند و اتومبیل با سرعت دور می‌شود.

مادر بزرگ راست می‌گفت مانایی وسایل و اشیا و حتی لباس‌ها از آدمیزاد ببیشتر است می‌گفت همه همه چیز از آدم با وفا تر هستند و ما این واقعیت را در تکه‌های لباس و حتی دستمال کاغذی که آرم هواپیما داشت و عجیب بود که نسوخته بود را به خوبی می‌دیدیم .

اما حتی سیم‌های خاردار که به تکه‌های بزرگ بتونی دیوار پادگان چسبیده بود نمی‌توانست مانع از رسیدن عکاسان به به درز دیواری شود که از آن طرفش لاشه هواپیما ایران 140پیدا بود.

کنار سکوی کنار دیوار تکه‌هایی از شمع‌های آب شده دیده می‌شود و به گفته یکی از اهالی شهرک آزادی مردم دیشب برای همدردی با خانواده کشته شدگان شمع روشن کردند و ساعت ها در کنار دسته‌های گل کنار محل سقوط هواپیما درسکوت نشستند.

خیابان خلوت است و اتومبیل‌هایی که با سرعت از کنار دیوار بتونی می‌گذرند به کناری می‌زنند و به خبرنگاران و عکاسانی نگاه می‌کنند که در بهت جمع آوری دسته‌های گل اهدایی روزنامه ها و خبرگزاری ها توسط سربازان مانده اند و به شماره پلاک 77- 759/ ل /68 فکر می‌کنند.

زهره حاجیان- سرویس اجتماعی متن کامل مطلب با عکس های مرتبط:

http://iscanews.ir/news/48197/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 16:38نوشته زهره حاجیان |

 
اکبراکسیر  عزیز  اینطور  ننویس  ویران  می  شوم  ...

پرنده ها
با آنکه بی سوادند
زبان خارجی نمی دانند
برج مراقبت ندارند
اما به موقع می پرند و به موقع می نشینند
آقای خلبان !
لطفاً درهای اضطراری را باز بگذارید
من ازکلمه توپولوف
من از خبر ساعت 14
من از صدای "آقای حیاتی" می ترسم!

پ.ن = این بار به جای توپولوف ، "آنتونوف ایرانی" افتاد.

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 18:33نوشته زهره حاجیان |


 


به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟

 

 چرا ارّه؟ 

 

فقط به گل سرخ بگوییدتـو، هِـی تـو!

 

 خودش می‌اُفتـد و مـی‌میـرد!!!

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 14:21نوشته زهره حاجیان |

 

مثل نوشتن می ماند ...

 

هر چه بیشتر عادت کنی به کوتاه تر نوشتن، کمتر حوصله خواندن نوشته های بلند را می کنی...

هر چه بیشتر عادت کنی به خوردن حرف هایت، کمتر حوصله شنیدن حرفهای دیگران را می کنی...

هر چه بیشتر عادت کنی به کمتر عشق ورزیدن، کمتر حوصله پذیرش محبت را پیدا می کنی...

بعدتر ها، روزی می رسد که نه می توانی بنویسی، نه می توانی بخوانی، نه می توانی حرف بزنی،

نه می توانی گوش کنی، نه می توانی دوست بداری، نه می توانی بگذاری دوستت بدارند...

 

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 16:45نوشته زهره حاجیان |

 

  

به  گنجشکی  می مانم

 که در طوفان تهران

 چشمانش را از دست داده

فرزندانش را

 عشقش را

درختش  را...

آآآآآآآآآی آدم های خوشبخت

 در قفس هاتان

  جایی  برای من هست  ؟؟!!

زهره 13/3/93

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 22:5نوشته زهره حاجیان |

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.باران گرفت. ..


مادرم گفت:چه بارانی می آید...


پدرم گفت: بهار است...


و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است...

 

عرفان نظرآهاری

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] سه شنبه ششم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 0:52نوشته زهره حاجیان |

کجایی پهلوان هم محله ای من ....

همین چند سال پیش بود شاید چهل سال پیش وقتی 10-12 ساله بودم و با همکلاسی هایم هر روز راهمان را کج می کردیم تا مردی را ببنیم که دو برابر ما قد داشت و صد برابر ما زور ...

می گفتند قهرمان است و می دیدم که پدر با چه شوقی از کنار تلویزیون توشیبای مان -که به گنجه و کمد می مانست – تکان نمی خورد تا حتی ثانیه ای از صحنه کشتی گرفتنش را از دست ندهد .

علیرضا مردانه کشتی می گرفت و پدر از شادی دستانش را به آسمان می گرفت و از شوق صدایش می لرزید و اشک از گوشه چشمان زیبایش سر می خورد ...
یادش بخیر همین چند سال پیش بود شاید سی و اندی سال پیش : زمان برگشت قهرمان از مسابقات خیابان مان غلغله می شد و جای سوزن انداختن نداشت قوی ترها علیرضا را روی دوش می گرفتند و ضعیف ترها با اشتیاق دنبال کاروان شادی هم 
محله ای ها می دویدند.

علیرضا کنار گرمابه ای که به نامشان بود می ایستاد و با صدای مهربانش از همه تشکر می کرد و من که خود را به زحمت لای جمعیت جا داده بودم دلم غنج می رفت که پهلوان بچه محله ماست و...

همین چند سال پیش بود شاید 20 سال پیش که از عمویش که به همان اندازه قوی بود سراغ علیرضا را گرفتم و شنیدم که از محله رفته اند ...

یادش بخیر انگار همین دیروز بود من و دوستانم با یقه بافتنی و روبان سفید روی موهایمان از مدرسه ایرانشهر راهمان را کج می کردیم تا از جلوی حمام حاج هاشم سلیمانی رد شویم و مردی را نگاه کنیم که دو برابر ما قد داشت و صد برابر ما زور و هی دست دست کنیم که علیرضا نگاهمان کند و بگوید : اون پایین مایین هاااا چه خبره ؟؟ و ما چند نفر موهای بلندمان را تکان دهیم و ریز ریز بخندیم و دلمان غنج برود که "پهلوان علیرضا سلیمانی "هم محله ای ماست ...

هنوز هم با اینکه سال ها از مزین شدن خیابان مان به نام شهید ابراهیم حسینی می گذرد اما همه اهالی و راننده ها خیابان باریکی که در خیابان قزوین در منطقه 10 قرار دارد را به اسم خیابان سلیمانی می شناسند ...

همین امروز بود که شنیدم علیرضا سلیمانی کشتی گیر و قهرمان ملی سرزمینم از دستمان رفت .. به وسعت از دست رفتن کودکی هایم غمگینم ...و دلتنگ مرد قوی محله ام که دستش را سایبان پیشانی اش کند و بگوید : اون پایین مایین هاااا چه خبره ؟؟ حالا من و دوستان دوران ابتدایی چهل سال پیش زار زار گریه می کنیم ....

اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :

اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

+ ] پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 20:2نوشته زهره حاجیان |